انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

بیست و سه مرداد
بیست و سه اردیبهشت
یکی تاریخ امدن است
امدنم
دیگری تاریخ رفتن است
رفتنت

+[ تاريخ جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

از امشب به نیت شادی روحت شبی یازده نخ بار میزنم .تا غروب پنچ شنبه .یک هوشیاری کوتاه برای پایان یازده سال بی تو بودن و شروع دوازده سالگی غربت م . دوازده نخ تا صبح جمعه و یک خواب . شنبه باز می گردم به زندگی .به زندگی بی تو ، همراه با یازده سال و دو روز سکوت .

+[ تاريخ چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

حساب و کتاب چند روز پاکی ام از دستم در رفته. فکر کنم اخرین بار شب قبل از پروازم بود که پرواز کردم لابه لای موهایت و صبح از درد خماری با صدای بال بال زدن کفتر ها بیدار شدم و ناشتا سیگار دود کردم و راه افتادم سمت نیستی عجیبی که شبیه بچه گی هایم بود. حساب کتاب چند روز پاکی ام از دستم در رفته.رفته... 

+[ تاريخ چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بگذار ایمان بیاورم به تنت. 

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

قامت تو را دیدم از دور. همان گونه راه میرفتی. رو می گرفتی و چادرت را از زیر پاهایت جمع می کردی.  تو را دیدم از دور دست های دور که دست کودکی خردسال را می فشردی. کودکی که اغشته به تو بود.  انقدر اغشته که گویی فرزند نداشته یا شاید داشته ات بود... تو را دیدم. تو را ندیدم. فقط قامت تو را دیدم با دستانت که غرق شده بود در سردی دستان یک کودک. شاید تو نبودی. شاید زنی، مادری بود که دست کودک خود را در دست گرفته بود. مادری که شبیه تو تو بود. تویی که قرار نبود مادر شوی...
+[ تاريخ دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

خرد می شوم در تک تک ثانیه های نبودنت... 

+[ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شبان هنگام همچون یک وحی بر من نازل شو و بگذار سر انگشتانم از بر کند ایات تنت را . بگذار پیغمبری عریان شوم در اغوش فرشته ی وحی خویش . بگذار هم اغوشی مان تبدیل شود به کتابی مقدس . کتابی کامل . بگذار هماغوشی تن های  یک جنسمان دینی شود برای جهانیان .

+[ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

نیستی اما همیشه هستی.

+[ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

مرگ باید شبیه یک لباس عاریه ای باشد . کرایه اش کنی و روی مبل خانه ات جلوی عکس زنت بعد یک خود ارضایی بپوشی اش . زیپش را بالا بکشی تا نفست دیگر بالا نیاید .

+[ تاريخ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باران که می بارد تو روی تمام شیشه ها نقش می بندی . شبیه آه می شوی . شبیه یک ای کاش .

+[ تاريخ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شب است و طبق ریاضیات افتضاح من تو دو هزار و پانصد و شصت و دو شب را بی من به صبح رسانده ای .
شاید هم بیشتر .

+[ تاريخ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شکل لب هایت را دوست دارم

وقتی می گویی

                       آه .

+[ تاريخ شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شما سه نفر شبیه یک معجزه اید . شبیه یک سفینه ی نجات در اخرین لحظات نابودی زمین .

 

برای :

سیف الله . پیغمبر . حمید گاو میش

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

فردا پوتین هایم را می پوشم . پیاده میروم تا ان سر شهر و فقط داریوش گوش می دهم . یادت هست بوی گندمش را بلند می خواندی . به برادر جان که میرسیدی بغض می کردی . من با برادر جانش جان کندم . با دست های تو اشک ریختم . با بوی گندمش زندگی کردن را اموختم . ان روزها که رفته بودی توی بغض و فریاد های خفه توی گلو جلوی تمام ترحم ها ایستادم و تمام خشم م را با ندیدنت از بین بردم . اما حالا سالیان درازیست که برای سالگرد نبودنت می نویسم . پیاده می ایم تا اخرین وعده گاهمان و ارام روی سنگ های سرد اشک می ریزم . بی هیچ ترسی . بی هیچ حس غریبی . می ایم و در میان اشک هایم با هم بهمن می کشیم و بوی گندم گوش میدهیم . تا ارام شوم . تا سیر شوی از حضورم . تا یادم بماند فرو رفتن سیبل هایت در گوشت نرم کودکی ام وقتی با تمام اشتیاقت مرا می بوسیدی . تنها ترین مرد با یک میم اضافه دوستت دارم .

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تو میروی و من می مانم با غروب های دم کرده ی یک کویر . تو می روی و نورها به همان سرعت که امده اند می روند . تو میروی و من غرق می شوم لا به لای لباس هایت . میان شلوغی های یک اتاق و نورهای کم سوی یک چراغ . تو می روی و من متوسل می شوم به فلاسک و چایی های سیاه و سیگارهای خشک . تو میروی و من شبیه تمام روزهای تکراری به پایان میرسم .

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ارام در اغوشت می گیرم . انقدر ارام که از بر کنی تمام بودن هایم را . بته جقه های کنار گوشت را می بوسم . کنار گوشت می خوانم با تو بودن را . می بوسمت . می بوسمت تا مست شوی . غرق شوی در میان دست هایم . چنگ هایم . بوسه هایم . مست می شوی . قایقت می شوم . اقیانوسمان می شود همین فرش های گل قرمز . می رانم تا ساحل . تا ان تخت که با تکان های تو زیرم مواج می شود . ان ساحل که خود جزیره ای می شود بی سکون . بی ریشه و می خرماند درون بیشه زار هایی که هیچ مردی توان ایستادن در ان را ندارد . بیشه زارهایی کبود با افق های بارانی .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

مرگ احتمالی من زمانی ست که تو نباشی بانو .

+[ تاريخ یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

با تو می توان بر روی امواج این رختخواب تا بیکران دور سفر کرد .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شرط بسته بودیم هر کی بتونه رو دیوار جرج خرفت بشاشه و فرار کنه می تونه سوار دوچرخه ی الیوت بشه . چهار تایی با هم رفتیم پای دیوار . زیپ شلوارامون کشیدیم پایین . قرار بود زود بشاشیم و فرار کنیم . اما فرانک بنا کرد به مسخره کردن معامله ی دنی . خوب راست م می گفت معامله ش خیلی کوچیک بود . کوچیک تر همه ی ما . وسط قهقه زدنمون پخش و پلا شاشیدیدم رو دیوار . اما همین که خواستیم در بریم صدای شلیک اومد . فرانک با جیغ و داد خورد زمین .جرج خرفت شروع کرد به فحش دادن . نزدیک بود از ترس بشاشیم تو شلوارمون . زمین پر خون شده بوده . سه تایی از ترس فرار کردیم و چپیدیم تو خونه هامون . شب بابا تو اشپرخانه گفت فرانک تو بیمارستانه . حالش جور نیست . جورج معامله ش زده بود . بد جوری زده بود . فکر کن فرانک دیگه معامله نداره . وای پسر فک کن . حالا مال دنی بزرگ تر از فرانک شده بود . شب تو رختخواب به مسیح قول دادم دیگه معامله ی هیچ پسری مسخره نکنم . ولی نمی تونستم از فکر فرانک بی معامله در بیام . واقعن خنده داره .

+[ تاريخ یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

عریانی ات زیر نور کبریتم جان میگرد و پشت اولین دود سیگار پنهان می شود .

+[ تاريخ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

این گیاه های سبز برایم فراموشی اورده اند . همه کس و همه چیز را از یاد برده ام . مانده تو که نباید فراموشت کنم . پس حلقه ام را دستم می کنم که یادم باشد زنی که در رویاهایم غوطه ور است تو هستی . اما من که هستم . خودمم هم نمیدانم . این گیاه های سبز همه را جز تو از خاطرم برده ...همه را !

+[ تاريخ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

هر شب بعد اذان کسی از لابه لای پرده های به هم ریخته مرا نگاه می کند . دست روی دستگیره می گذارد . می چرخاندش . در را باز می کند . می رود . و من می مانم بوی گس باران و هجوم باد ها .

+[ تاريخ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

موهایش را شرابی کرده بود . همان شبی که چمدان در دست م بود موهایش را شرابی کرده بود . از این شرابی هایی که وقتی زیر دوش خیس می شوند تمام وان را پر از اب انگور قرمز می کند . موهایش را شرابی کرده بود . موهایش کمی از شالش بیرون زده بود . قطعن مقداری هم کوتاهشان کرده بود . در را که باز کرد مرا دید . لبخند زد . چمدان را که دید لبخند روی لب هایش یخ زد . مانده بود چیزی بگوید یا نگوید . نگفت . همان بهتر که نگفت . چشمان ابی ش را دوخت به انگشت های قفل کرده ام دور دسته ی چمدان و ساکت ماند . در را که بستم هنوز سنگینی نگاهش روی دست م بود و شرابی موهایش در چشم هایم ...

+[ تاريخ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بعضی چیزا با سیگارم هضم نمیشه .

+[ تاريخ چهارشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

صدای تو چون مادیانی سفید سمت پاهای من می تازد . انگشت هایم را می پیماید تا جنگل نم دار میان ران هایم .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

برف که می بارد دلهره می افتد به جان م . دلهره ی قریه های دور . قریه های گم شده میان برف ها .

+[ تاريخ چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

برف می بارد . برف می بارد روی گلدون های حیاط . روی موهای طلایی ت . روی بند رخت . روی مژه هایت . روی چراغ های چسبیده به دیوار . روی سینه هایت . برف می بارد روی من . روی تو . روی حیاط و چایی ها ارام ارام بی بخار می شوند یا شاید بخارشان را می بخشند به تو به من . که اینگونه گونه هایمان گرم می شود و لب هایمان روی هم سر می خورد . مثل پاهایمان روی برف های نشسته روی سرامیک . برف می بارد روی حیاط . برف می بارد روی من و تویی که دیگر ما شده ایم .

+[ تاريخ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

همین عاشقانه های اراممان خوب است . همین که انگشت های پایت لای گل های قرمز قالی گم میشود . همین چای ریختن های اجباری . موهای طلایی ریخته روی کمرت . گوشواره های بلند طلایی ات . همین خط چشم های پخش و پلایت بعد از خواب های عصرگاهی یا این ذوق کرن هایت برای قد کشیدن کاکتوس ها . همه ی این ها خوب است . مثل یک شعر ارام می نشیند توی روز های سرد زمستانی ام و گرمم می کند . گرم مثل همین لیوانی چایی که ارام و بی صدا می گذاری جلویم و لبخند می زنی به من . به زندگی درهم م که ارام مرتبش می کنی . بانو همین که باشی همه چیز خوب است .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زن عرب ضجه میزد در میان شن های گم شده در باد

+[ تاريخ یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شبنم روی موهایت

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()