انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

زن ! وحشت داری از جنگل

این را در چشم های تو می بینم

انگاه که خیره در تاریکی می نگری :

نگاه هراسان موجودی بی دفاع .

زن ! تو خود جنگلی ، غریب و ژرف .

می بینمت که از خودت وحشت داری !

 

از ماریا واین

+[ تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زیادی هم که سکوت کنی

کلمه ها یه جایی وسط گلویت تلنبار می شوند ...

درد می شوند ...

بغض می شوند ..

و هیچ انتی بیوتیکی دردش را درمان نمی کند

و تو می مانی درد های بی درمانت !

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

نفس های تو را که از گازهای اتاق کم کنیم

می ماند

ته مانده ی ریه های من و نیکوتین های معلق .

+[ تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ش ر ا ی ط

ساخته ی مریم کشاورز

 

+[ تاريخ پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()