انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همین حوالی کسی را دیدم که شبیه خودم بود و کمی شبیه تو . عجیب بود برایم بودنش . کم پیدا می شود کسی که شبیه من و تو باشد . میدانی ؟ از ان دست زن هایی بود که کم یاب است و به جای نوشتن باید رقاص میشد . حرف ها  را میرقصاند پی هم و خودش یه گوشه نظاره گر این رقص اغوا کننده می شد . خواسته هایش هم  عجیب بود . چند شب پیش دلش لالایی پری زنگه را می خواست . شب قبل ترش نمایش رقص پاییزی شبنم طلوعی را . از ان سرزمین ها ناشناخته است که دوست داری کشفش کنی و هرچه را میداند ببلعی . هنوز چیز زیادی ازش نمیدانم جز نقطه جغرافیایی اش و چند نکته ی کوچک . هر تصوری هم که هست سیاه و سفید است . شبیه عکسش . حال و اوضاع این روزهایش هم خاکستری است . انگار همه گیر کرده ایم توی این خاکستری لعتنی . شاد هم باشیم باز هم خاکستریم .  نسل رو به انقراضیم . رو به تاریکی .

+[ تاريخ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

با امشب می شد دو شب . دو شب در عرض یک هفته ... نمیدانم شاید هم 2 هفته . شاد بود . حرف میزد . از دیدار فردایش . هوای سرد تهران . جوراب های پشمی اش تا اینکه اسم دخترش که قرار شد انار بشود . انار را دوست تر داشت تا نوگل . این شاد بودنش را دوست دارم . این خاص بودن را که به جای کادوی تولد گردو میدهد وسط شاخه های کاج و بلوط کنار دست نوشته های نارنجی . نارنجی . نارنجی . همیشه این رنگ را دوست داشت . نارنجی . مثل پاییز . یادش بخیر روز های اشناییمان .

+[ تاريخ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

انار . انار . انار . ساز . ضرب تنبک . سکوت . انار . تک نوازی ویولون . فلوت . انار . پاهای برهنه . ویلون . یکی خارج زد . 1-2-3 . انار . انار . انار . ضرب تنبک . سکوت . انار . تک نوازی ویولون . فلوت . انار . پاهای برهنه . ویلون . پیانو . ویلون . یک کار گروهی . لاک های عنابی . انگشت های کشیده . انار . ویلون . موهای شرابی . تک نوازی ویلون . پیانو . فلوت . تنبک . انار . تعظیمی ظریف . تشویق حضار . خداحافظ استاد . خداحافظ . انار . انار . انار . انار . انار . انار . صدای ویلون و باز هم انار ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

اسمش فرخنده بود . 5 شنبه 70 سالش تمام میشد . بلند بالا مانده بود . موهای سفید یکدست داشت . 14 سالگی شوهرش داده بودند به تیمسار 30 ساله ی فرنگ دیده . تیمسار توی دربار شاه برای خودش برو بیایی داشته و دنبال زنی میگشته که لایق مهمانی های دربار باشد . مادر تیمسار فرخنده را می پسندد و وصلت سر میگیرد . تعداد بچه ها خوب یادش است . 4 تا . سپیده ، سپیدار ، سپهدار ، سپهسالار . اما حرفی ار نوه هایش نمیزند . نام تیمسار را یادش نیست . فقط می گوید تیمسار . چشم به راه 5 شنبه است شاید سپیده ، سپیدار ، سپهدار ، سپهسالار بیایند . تیمسار هم همان اوایل 57 وسط شلوغی کشته شد . 5 شنبه چشم به راه بودنش با 70 سالگی اش تمام شد . پرستار می گفت هیچ وقت هیچ کس به دیدنش نیامد .

+[ تاريخ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

رسیدن ممکن نبود

بی خود کفش هایم را پاره کردم !

+[ تاريخ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تصورش کن با موهای کمی بلند تر . پیراهن مشکی بلند . بلند تا مچ پاهای باریکش . چاک پشت پیراهنش را هم تصور کن . طوری که ساق های سفید و براق_ برجسته اش قرینه ی چشم هایت را پر کند . یقه پیراهنش را هفت کن . تیزی هفت بنشیند لای چاک سینه اش . سینه های سفت با رگ های بر جسته ی صورتی . موهایش را یک کم بلند تر تصور کن . شاید قهوه ای . شاید طلایی . خبر از این روز هایش ندارم . چشمانش اما هفت رنگ بود . مثل هفت خط بودنش . برق هم میزد . از ان برق هایی که دلت را سفت می چسبد و ول نمی کند . پاهایش را ظریف تصور کن . زیادی ظریف . تا حدی تو را یاد داستان مسخره ی سیندرلا بیاندازد . فقط یاد پاهای سیندرلا نه بقیه ی داستان . خنده هایش را اشنا تصور کن . انگار سالیان است صدای خنده هایش توی گوشت چرخیده . کمرش را باریک . باریک ترش کن . به پیراهن بلندش هم کمری پهن اضافه کن . کمری که نصفش کند از وسط . نصفش بالا بماند . نصفش پایین . تصورش کردی ؟؟؟ اسان بود . حال میشود با دست هایت روی تنش رنگ عشق بپاشی یا بی حاشیه راه همخوابگی را پیش بگیری . شاید روی مبل روبرویت نشست تا صبح برایت فلسفه بافت . هر جور می خواهی ادامه اش را تصور کن . تصورش راحت است اما بدست اوردنش ... ! به ان فکر نکن ! غیر ممکن است !

+[ تاريخ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زاویه دید دوربین تنظیم می کنم روی مبل . روی 10 ثانیه میزارم . روی مبل ولو میشم . هفت تیر سیاه و گنده میزارم روی شقیقه ام . بنگ !
نه ! جالب نیست . باید یه راه بهتر پیدا کنم که تاثیر عمیق تری داشته باشه .
سه پایه کول میکنم تا در ورودی حمام . دوربین سمت بالای وان تنظیم میکنم . خودم پرت میکنم توی اب . معلق میشم و اب هره کش میشه سمت چاه عمیق و بی سر و ته . تیغ سر میدم روی دستم خون می پاشه روی در و دیوار .
بنگ ! خوبه ! اما فکر نکنم از ارشاد مجوز بگیره . عکس روی جلد بدون مجوز ارشاد مثل ابگوشت بی پیازه .
یه بطری اب و یک قوطی نارنجی قرص روی عسلی . لم میدم رو مبل . زاویه دید روی صورت رنگ پردیم با نارنجی قوطی قرص .
بنگ ! نه ! اینم نشد !!!
لوستر باز میکنم . یه طناب سفید کلفت . چند تا کتاب میزارم زیر پام . از این کتابای گنده که از دور تو چشم میزنه . طوری میزارم که اسمش بخوره تو چشای بیننده . یک گره .دوربین تنظیم روی 10 ثانیه . به هر مکافاتی تعادلم روی کتابا حفظ میکنم و طناب میندازم دور گردنم .
5،6،7
نه لعنتی یه چیز اشتباه . چرا زیر پاهام خالیه ؟؟؟ دارم تاب میخورم . نفسم بالا نمیاد !!!
8،9
فکر کنم عکس خوبی شد . بنگ !

+[ تاريخ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دوز قرص هایش که بالا میرود هذیان می گوید . شب را روز می بینند و روز را شب . دوز قرص هایش که بالا رفت قرار شد به تخت هایی فلزی بسته شود با یک سری سیم به سرش . یک جریان کوتاه و فراموشی موقت تا یادش برود قرص هایش را توی کدامین دخمه پنهان کرده است . تا یادش برود این قرص های لعنتی را که ماهی یکبار بالا می اندازد تا ارام بخوابد و خواب معشوقه اش را ببنید . وقتی خواب است نگرانم . نگران نفس های یکی در میان و خطر به کما رفتنش . گاهی هم دوست دارم وسط خواب های عمیق ش دست هایم را گره کنم دور گردنش به نزول نفس هایش گوش کنم . توی اتاق ان طرف خانه خوابیده . شب قبل با زنم دعوا کرده . گفته دست از سر دردانه یک شبه اش بر دارد . خیلی چیز های دیگرم گفته . قرص ها را خورده خوابیده و پیامک داده که حلالم کن . دوز قرص هایش که بالا میرود دلش برای همه تنگ میشود . از مادرش تا گاوهای سیاه و سفید بچه گی اش . دوز قرص هایش که زیاد میشود (زیاد یعنی هر 6 ساعت 10 عدد الپرازولام ) خیلی چیز ها را یادش میرود . اما من را یادش می ماند . اگر به عقل در مانده اش میرسید مرا عامل اصلی انقراض دایناسورها میکرد . باید دلیل خواب هایش یک نفر باشد . دلیل زندگی از هم پاشیده اش . نمی شود که همه جا جاربزند معشوقه ای پنهانی دارد . باید کس دیگری مقصر باشد . دوز قرص هایش که بالا می رود ... . باید به همان تخت های فلزی ببندمش . قبل از اینکه انگشتانم دور گردنش گره بخورد .

+[ تاريخ پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

همه جا هستند . روی سقف . روی زمین . لا به لای لباس هایم . روی پرده عنابی رنگ اتاقم . همه جا هستنند . حتی لای دکمه ها مربعی شکل کیبورد . حرف میزنند . راه میروند . یک سری هم جنازه هایی بیش نیستند . حرف میزنند . از گذشته های دور تا اینده ای که نصیبشان نشد . حرف میزنند . حرف میزنند . قاطی یشان یک مهندس هست . یک نقاش و موزیسین هم داریم . ان وسط تر ها یک دامپزشک خوابیده . دلم نمی اید خفه یشان کنم . حتی جنازه هایشان را جمع کنم . احساس نزدیکی دارم با هر کدامشان . اگر درست به هدف میشستند . یا اگر هدف درستی بود همه چیز خوب بود . اما من ماندم هدف های بد اسپرم هایی که به در و دیوار خوردند . پدر خوبی نمی شوم . نه !

+[ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

حالش تعریفی نداشت . پای پنچره لا به لای عکس ها نشسته بود و سیگار می کشید . اتش به اتش . دیر رسیده بود . وقتی رسید که نفس های اخر را زیر حجم سنگین سقف می کشید . بلندش کرد . لب هایش را روی لب هایش گذاشت . چند فشار . اما دیگر ... دیر شده بود . چاقوی جیبی شکمش را شکافت . کیسه ای کوچک بیرون ریخت ... خیلی دیر شده بود . کبود بود . کوچک . سردش بود . زن را به همراه محتویات شکمش لای پتو پیچید و 3 نفری از باغ بیرون زدند . توی گرگ میش هوا و زوزه سگ ها زمین را می کند . چال ترین چاله ای که تا بحال کنده بود . پتو را در چاله گذاشت . اسم زن را یادش نمی امد . فقط میدانست منتظر سایه بوده . خاک ها را بر گرداند سر جایش . امد و نشست همین جا . پای پنچره و به تاب خوردن زن میان سقف و زمین فکر کرد . زن همه چیز را دیده بود . همه چیز را میدانست . زن ، برادرش را در باغ دیده بود . برق چاقو را زیر گردنش ... . زن را دوست داشت . سایه را هم . سیگارش را خاموش کرد . به تک تک شان فکرد کرد . به برادرش . زنش . دخترش سایه . ماشه را کشید . مشتی رنگ قرمز روی دیوار ماند ...

+[ تاريخ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()