انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

حال و روزم که خوب نباشد دور و برم خالی می شود . حال و روزم که خوش نباشد پاچه ی ارباب رجوع ها کوتاه می شود . با یک دالبر دالبر دلچسب . حال و روزم خوب نباشد بی تمرکز می شوم . اتاق پر می شود از دود های معلق بی مقصد . حال و روزم که خوش نباشد به همه چی گیر می دهم . از نگاه کنجکاو ادم های تازه وارد تا مردی که بی حواس چیزی را روی زمین پهن می کند . حال و روزم که خوش نباشد می شوم فریاد . فریادی که همه را غرق در سکوت می کند . حال و روزم که خوش نباشد تا کمر خم می شوم از پنچره و سیگاری دیگر اتش میزنم و این ارزو را در سر می پرانم که کاش صدایم بلند تر بود تا سر این عابر های بی هدف هم داد میزدم .

+[ تاريخ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

فقط یک تصویر می اید و میرود . یک تصویر در پس این دودهای خاکستری . یک تصویر سفید و قرمز . اهسته حرکت می کند . یک حرکت ارام . حرکت ارام  . دلنشین . یک زن بیرون زده از پس چشمانم . زنی میرقصد . زنی که بی وقفه می رقصد . با عشوه های فراوان و لبخند مسخ کننده اش . زنی با پیراهن نیمه کوتاه قرمز . بیرون زده از پس چشم هایم می رقصد . با حرکت اهسته نزدیک می اید . دور می شود . به اغاز میرود . از اغاز می اید . زن . زنی پوشیده در پیراهن قرمز . زن . زنی سفید . تصویر سفید و قرمز با موهای اشفته . زن . زن . زن قرمز پوش بیرون زده از پس چشم هایم . زن . زن . زن . قرمز زیاد . یک تصویر . اهسته . گرم است . زن نزدیک است . زن دور است . سرد است . داغ است . قرمز . سفید . گردش زمین . فاصله از زمین . جو . زن پیچیده در قرمز . پیراهن . زن . کره زمین . خورشید . فضا . زن . قرمز . قرمز . قرمز . قرمز . قرمز .

+[ تاريخ پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دوستش داشتم از همان اول . از همان وقتی که موهایش را می بافت و توی علف زار های می دوید . می دوید . می دوید تا به نفس نفس بیافتد . دست هایش را روی زانو هایش می گذاشت . نفس می کشید . به شکل پروانه ها روی علف های نم دار دراز می کشید . همیشه عقب می ماندم از دامن پر چین و موهایی که شلاق میزد باد را . وقتی می رسیدم که نفس هایش تازه بود و بوی علف پیچیده بود لای تنش . خیره به اسمان بود . نباید صدایش میزدم . سعی میکرد با چشم هایش شکل ابر ها را عوض کند . زیبا بود ... دوستش داشتم همان موقع که پای موتور اب دهخدا با بدن خیس از اب بازی گونه ی راستم را بوسید . دوستش داشتم وقتی شب های تابستان روی پشت بام از ترس زوزه ی سگ ها سفت بغلم می کرد و می خوابید . دوستش داشتم با ان مقنعه ی کج و کولش . کوله پشتی نو و کتاب های جلد کرده اش .  ان روز هم دوستش داشتم وقتی پدرش در نفس های اخر سپردش به من که من پسپارمش ... . دوستش دارم با ان لباس سفید کنار دست ان کسی که به او  سپردمش ... دوستش داشتم ان شبی جلوی در اتاق با ان لباس سفید اشک ریخت و لب هایم را بوسید . راضی بود به فرار و ناراضی ار زفافی که خود خواسته بود . دوستش داشتم ان شبی که دستمال خونی را به دست مادر شوهرش سپردم . دوستش داشتم ان شب که در تاریکی ده وسایلم را جمع کردم و رفتم . همه ماندند و با این سوال بی جواب که دختر کربلایی را چه شد شبانه رفت و هر گز نیامد ....

+[ تاريخ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شالش سبز بود . چشمانش هم سبز . با نگاه های غربیه ها هول می شد . شالش را صاف می کرد . ابرو هایش را وارسی می کرد . لبخند هایم معذبش می کرد . نگاهش را می دزدی و باز باز می گشت سمتم . ابرو های دست نخورده . صورت پر از مویش اعتماد به نفس ش را کم کرده بود . دست نخورده بود با گونه های قرمز از شرم ریر نگاه های لبخند وارم . پله ها را دو تا یکی بالا رفت دخترکی که شبیه روز های اول تو بود . دوست داشتنی بود .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

صبح ها تلخی سیگار شب مانده را چایی تلخ تری تازه می کند . سیزده . مسیر خلوت و ویراژ های راننده . ظهر ها سیگار و پتو های کشیده تا سر تا پانزده و سی دقیقه . لباس های روز پیش و مسیر تکراری . بیست و یک . ترافیک . زن های غربیه . خانه . سیگار . اهنگ . اهنگ . صحبت با یک دیوانه کمی شبیه خودم . تنهایی . سیگار . اهنگی که مدام تکرار می شود . خیرگی به دیوار . چای . شاید فیلم . پنچ صبح . پتو های کشیده تا سر تا چای تلخ صبح ...

+[ تاريخ یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

از این جا همه چی نقطه چین است . نقطه های سیاه . قرمز . سفید . نارنجی . نارنجی . نارنجی . مثل همین نورهای نارنجی تیرهای دراز و بی قواره برق که پخش شدن روی شکم سرد و سفید خیابان . نارنجی های حل شده در مه . دم و بازدم های گم شده در دود سیگار . زنی که عرض طولانی پشت بام را می رود و می اید . عصبی ست .  صدای جیز خاموش شدن سیگارش رو برف ها و کبریت زدن سیگار بعدیش می اید . ساکت در خودش فرو فرو رفته است . از او یک نقطه ی نارنجی مانده و بس . خیره می شوم به نارنجی های پی در پی . صدای قدم هایش نزدیک می اید . به نقطه چین ها خیره می شود . گردنم را می بوسد . سرش را در موهایم فرو می کند . سفت در اغوشم می کشد . یک ضربه . اسمان قرمز . نارنجی های تیرهای دراز و بی قواره برق . برف های اب شده روی صورتم .  ضربه . نرمی تنش . اسمان قرمز . نارنجی تیرهای دراز و بی قواره برق که پخش شدن روی شکم قرمز و داغ خیابان . نارنجی . سیاهی .

+[ تاريخ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

سه ضربه چاقو روی بازوی سمت راستش . سربازی که بی وقفه سوال می پرسد . بیمارستانی که خواب ندارد . پچ پچ . گریه . ناله . رفت و امد سرسام اور . سه ضربه چاقو پشت چراغ قرمز . غریبه بودند اما زیاد . شش نفر به چهار نفر . چوب و چاقو . دو نفر سرهایشان شکست . یک نفر فرار کرد . این ماند و سه ضربه چاقو روی بازویش . ترسیده . رنگش پریده . همیشه ترسو بود . از همه چیز می ترسید . از این بیمارستان بیزارم . ورودیش مرا صاف می برد تا سرد خانه سرد و نمورش . حالم خوب نیست اما باید خوب باشم . مثل 8 سال پیش . شاید 9 سال پیش . همه ش سرد خانه جلوی چشمانم هست . مادرش گریه می کند . لباس های ابی . اتاق عمل . بیهوشی و عمل طولانی . سالنی یا عرض ده قدم و طول دوازده قدم . یک صندلی برای پیرمردی که تازه از راه می رسد . 3 ضربه چاقو وقتی چهارده سالش بود . داستانی میشود پر اب و تاب برای پسرش و نوه هایش . 3 ضربه چاقو . سردخانه ی گوشه حیاط . لباس هایش بوی خون میدهد . لباس های او هم بوی خون میداد . 9 سال پیش . بوی تنش هم شبیه اوست . 9 سال پیش اخرین لباس های پدرش را تحویل گرفتم . الان لباس های خونی پسرش را . پسرش به بخش رفت و پدر به سردخانه . سردخانه ی ... . حال من خوب است . مادرش خوب است ؟ همه چی در امن و امان است اسوده بخواب . من هم ... خوبم ... خوب .

+[ تاريخ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دو بار پیاده می شوی . دو بار سوار . هر بار پانصد تومان . گاهی هم چهارصد تومان . بستگی به انصاف راننده دارد . چهار چراغ قرمز دارد . یک پل هوایی با شصت و شش پله و یک پاگرد . شش فلکه دارد . ده دقیقه پیاده روی . همه ی اینها باید چهار بار تکرار شود . چهار بار در روز . صد و بیست و یک بار در ماه . در سال می شود هزار و چهار صد شصت بار . مسیر تکراری . روز های تکراری . زندگی تکراری .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ایسترم با موهای بلند طلایی و چشمان ابی . انگشت های کشیده . تابستان 12 سالگی گندم زارها را درو کرد و دریا را قدغن و گم شد در شب بی پایان .

ایسترم ان شب که گم شد مردی شد برای خودش .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

حرکت لب هایش . حرکت لب هایش . اهوم . حرکت چشم هایم . حرکت لب هایش . هوم . حرکت لب هایش . حرکت لب هایش . حرکت لب هایش . شاید . حرکت لب هایش . باشه . حرکت لب هایش . حرکت لب هایش . حرکت لب هایش . اهان . حرکت لب هایم . حرکت لب هایم . سکوت . حرکت لب هایم . حرکت لب هایم . سکوت . حرکت لب هایم . حرکت لب هایم . حرکت لب هایم . سکوت . هستی ؟ الو ؟ هی ؟ سکوت .

 

* انسان ها دوست دارند شنیده شوند / نه / شنونده ...

+[ تاريخ چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

این شهر یک روسپی خانه کم دارد . روسپی خانه ای با بوی مشمئز کننده الکل . سیگار . عرق های قاطی شده با عطر . این شهر یک روسپی خانه کم دارد با زن هایی که بدن هایشان بوی رابطه ی شب قبل را بدهند . موهایشان بوی سیگار . لب هایشان طعم بوسه های دیگران و تو هیچ وقت نفهمی بوسه اش چه طعمی داشت . زن هایی که مست روی میز های چوبی می رقصند و مرد هایی که از فرط هوس خود ارضایی می کنند . این شهر لعنتی یک روسپی خانه ی مشمئز کننده می خواهد . روسپی خانه ای که به محض ورود بالا بیاوری . بالا بیاوری ته مانده ی غدای ظهرت را . پس مانده ی الکل . بالا بیاوری . بالا بیاوری تمام زن های زندگیت را . خودت را و ان مردی که سالیانیست درونت حبس کردی . این شهر یک روسپی خانه کم دارد . یک روسپی خانه ی مشمئز کننده .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

سر ندارند . تنه هایشان از زیر سینه ها شروع می شود تا مچ پا . پیچیده شده اند لای دستار های سیاه . حرف نمی زنند . پچ پچ می کنند . لب ندارند که تکان بخورد . اما پچ پچ می کنند . مثل مگس ها که وز وز می کنند . راه که می روند صدا دارد . تق تق . تق تق های اهسته . تق تق های بلند . تق تق های ملایم . انگار سم دارند . تق تق . باز پچ پچ می کنند . عده ای کمی قهقهه زدن را بلدند . انها پچ پچ نمی کنند . قهقهه می زنند . مثل استارت ماشین در یک روز برفی . اما بیشتر پچ پچ می کنند . توهم دارم . زن های بی سر . بی گردن . بی سینه . بی پا . پیچیده در دستار های سیاه که فقط پچ پچ می کنند . وز وز می کنند . قهقهه می زنند . شبیه مگس های بزرگ . زن های دوست نداشتنی . مگس های دوست نداشتنی . پچ پچ . وز وز . قهقهه .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تاکسی را نگه میدارد . اول عطرش می اید بعد خودش . با فاصله می نشیند . ناخن های بلند دارد . صورتی . صورتی . صورتی جذاب . همیشه برایم جذاب بود . صورتی ول نه . صورتی که بنشیند جایی . مثلن روی ناخن ها . روی گونه ها یا لب های یک زن . لب هایش هم صورتی ست . باریک . نیم نگاه قهوه ای دارد . موهای بیرون ریخته از شالش هم قهوه ایست . یک مرد . به اجبار نزدیک تر می نشیند . عطرش پهن می شود روی صورتم . صورتی . صورتی . صورتی . گم می شوم . پیدا که می شوم نیست . حجم خالی ست میان من و مرد کناری .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()