انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

انگشتش را تا ته فرو می کند توی پهلوی ان مردک و قاه قاه می خندد . بدن مردک باد کرده بود . رضا می گفت ببین چه چاق شده . چاق بود و کبود . لیز هم بود . شبیه ماهی هایی که قرار بود بگیریم و تو با کلی مخلفات روی اتیش ها کبابش کنی . مردک لباس نداشت . لخت و عور افتاده بود همان وسط . رضا همه جایش را انگشت میزد و می خندید .ببین این جایش را . ببین شبیه بادنجان شده . می گفت قاه قاه می خندید . یادت هست یک روزی برایم پای ان منقل سیمانی تو ان ویلای نزدیک دریا بادنجان کباب کردی ؟؟ باید به پلیس زنگ بزنیم یا اورژانس ؟؟ نمیدونم . میایی بریم شنا ؟ اره . غرق بشیم ؟ اره . رضا باز قاه قاه می خندد . اب سبز است رنگ چشمان تو . رضا انگشتش را از گودی گونه های مردک بیرون می کشد . با لباس یا بی لباس ؟ بی لباس . قاه قاه می خندد . لخت می شود . پای همین ساحل بوسیدمت . اب سرد است . فقط صدای خنده های رضا می اید . قلپ قلپ اب می خورم . قلپ قلپ . صدای خنده هایش . قلپ قلپ . خنده هایش . قلپ ...

+[ تاريخ چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دلم کویر می خواهد

دلم اسمان کویر می خواهد

دلم اسمان پر ستاره کویر می خواهد

دلم کویر می خواهد .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دست هایش بوی کافور میداد . همیشه دست هایش بوی کافور میداد . موهایش سفید شده بود . گوشه ی چشم هایش پر از خط های ریز کج و معوج بود . تنش هم بوی کافور میداد . نفس هایش هم بوی کافور میداد . ها که میکرد بخار هایش بوی ماندگی میداد . بوی نم . کهنگی . چشم هایش حفره های خالی بی سر نشین بودند . اشک هایش عصاره کافور بود . دست هایش لزج بود . بالا پایینش که می کرد تکان می خورد . پیش از حد تکان می خورد . مثل لرزانک های ترسان . پاهایش تاول تاول بود . تاول های پر اب . تاول های سفید پر اب . روی شکمش حفره های کوچکی داشت . مثل نافی که زاییده باشد و زاییده باشد . نافک های جدید روی شکمش پخش و پلا شده بودند . نافک هایی که عرق هایش را می بلعیدند و باز پس میدادند بیرون . تنش بوی کافور میداد . شاش هایش هم همین طور . دکتر ها گفته بودند دارد میمرد . خودش می خندید . دندان هایش رنگ کافور بود . دندان های یکی در میان . با حفره های زیاد . توی حیاط . وسط باغچه چاله ای کنده بود . پر از کافور بود . شب ها تویش می خوابید . کرم ها می خوردندش . می خندید . زری قهقه میزد . می گفت کرم ها گوشت با طعم کافور دوست دارند . صبح ها که از چاله بیرون میزد بوی کافور میداد . نافش باز زاییده بود . نافک ها خون بالا میاوردند . می گفت شب ها با کرم ها عشق بازی می کند . بعضی شب ها هم صدای ناله و نفس هایش حیاط را پر می کرد . جلق میزد برای خودش و کرم های بیشتر گازش میزند . ناف بیشتر می زایید . اخرین بار که رفت توی چاله دیگر بیرون نیامد . اصلن دیگر چاله ای نبود . زری هم نبود . حالا دارند باغچه را می کنند . حاجی را بیرون می کشند . بوی کافور میدهد . دستش روی معامله اش بود و هزار نافک رویش متولد شده بود . نافک هایی با بوی کافور . نافک هایی که خاک را پس میدادند . حاجی هنوز می خندد . خنده هایش بوی کافور میدهد .

+[ تاريخ شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ایستاده بود . خونش ارام میریخت لای پاهایش . لای ران های سفیدش . رود های کوچکی از خون که ارام ارام زیر انگشت های پاهایش به گودال تبدیل می شدند . به گودال هایی با دیواره های خون دلمه بسته . هنوز نگاهش توی نگاهم شناور بود . دستم را روی ران راستش می کشم . انگشت هایم را می مکم . شور است . مثل شوری نمک های بعد از عرق . با هر رفت امد دستم میان پاهایش خون بیشتری پمپاژ می شود لای ران هایش . گودال ها عمیق تر می شوند . عمیق همچون چشم های خمارش . رنگ لب هایش پریده . پاهایش به لزره می افتد . سرش محکم می افتد روی شونه ی سمت راستم . دستم را که می کشم بیرون خون می پاشد روی شکمش . پاهایش . دیوار . تا ارنجم پر از خون است . شانه هایش را به دیوار میخ کوب می کنم . سرش روی شونه ی چپش می افتد . خون  هنوز چکه چکه می کند وسط پاهایش . نزدیک به زانو ها خشک می شود . پاهایش هنوز تشنه است . گودال های راکد دلمه بسته اند . انگشت هایش مثل صخره های قدیمی بیرون مانده اند . 10 انگشت میان برکه هایی از خون . سیگار را روشن می کنم . فیلترش خونی می شود . مثل بقییه فیلتر های درون زیر سیگاری .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

از این پله ها که بالا بروم دیگر نمی توانی در اغوشم بگیری . دست تو نیست . قدت کوتاه می شود . قد من بلند . فلسفه ی عجیبی دارد بلندی این چوبه های دار . از ان بالا همه چیز زیبا تر است . اما تو قدت نمی رسد ببینی . امدم پایین برایت تعریف میکنم . وای ... اگر قدت میرسید ...

+[ تاريخ دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

خونش روی دست هایم دلمه بسته است

بغض دارم ...

+[ تاريخ دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

گور پدر تو ! گور پدر این جماعت ! گور تمام باور هایم ! بیا سفت در اغوش بکشمت . لبانم را بچسبانم به لب های لعنتی ات . بیا تلافی این چند سال را پای همین در لعنتی جلوی این ادم  ها در بیاورم . انچنان محکم ببوسمت که نفست بالا نیایید . با مشت هایت به سینه ام می کوبی . نقش بر زمین می شوم  تمام خشمت را میریزی در کلمات . فحش های ... اخرین قطره های بزاق دهانم را که ابستن تو هستند را میریزی تو صورتم . پشتت را می کنی و در را می کوبی به هم . یا خودت را می بازی به من و بازی شروع می شود . بزار کفش هایم را پیدا کنم ... می ایم ... صبر کن ...

+[ تاريخ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

 

 

باید خیانت کنم ...

+[ تاريخ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

چراغ قوه اش را انداخته توی چشم هایم . زل زده به من و نیم نگاهی به  بلیط مچاله شده در دستش می اندازد . بر می گردد . چراغ قوه را پرت می کند روی مسیر باریک میان صندلی ها . صندلی های خالی . تا اولین ردیف . صندلی 12 . روی صندلی می نشینم . به پرده خیره می شود . چیزی زیر لب می گوید و می رود . نمیدانم چه گفت . رو صندلی 9 شبحی نشسته .وسط های فیلم است . شبح به طور مسخره ای روی صندلی لم داده . نگاهم را به میدوزم .

 -  زن توی وان سفید تمام قامت ایستاده . پای راستش را لب وان می گذارد .

شبح بدنش را شل روی صندلی می گذارد . 

-  زن ران پایش را لمس می کند .

شبح کش و قوس می اید .

-  زن تیغ را بر میدارد .

نفس های شبح به شماره می افتد . دست هایش به طور وحشیانه ای بالا و پایین میرود . هر دستی که پایین می رود شبح از صندلی جدا می شود . با هر بالا امدن به صندلی می چسبد .

-  زن تیغ را میان پاهایش می برد . چهره ی خونسردش ازارم میدهد . مصمم است . یک فشار . خون هره کش می کند توی ران هایش .

صدای نفس های نا منظم شبح . سکوت . یک اه بلند .

-  زن خون ها را پاک می کند . پشت میز نهار خوری می نشیند .

شبح با تق تق کفش هایش  سالن را ترک می کند .

-  زن خونریزی می کند . از اتاق بیرون می زند ...×

 

× قسمتی از فیلم معلم پیانو ساخته ی میشاییل هانکه

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زن های مسن را دوست دارم . زن هایی که 38 را رد کرده اند تا ... . اخرش مهم نیست . مهم این است که چیز هایی برای گفتن دارند . چه حرف هایی می زنند . لهجه سکوتشان چه جوریست . میدانی برای من دیگر اعداد و ارقام مهم نیست . عمق چشم هاس که مهم است . عمق نگاهی که تو را در اولین دیدار در خود فرو می کشد . لب هایی که به تو می خندد . فرم لب هایی که چین چروک ها محاصره اش کرده اند . یا چشمانی که گاه گداری می پرد . زن های مسن را دوست تر دارم . انهایی را که گم نشده اند در زندگی روزمره . انهایی که اتو کشیده بیرون می روند یادشان نمی رود رژهای قهوه ایشان را . زن های مسن جذابیت بالایی دارند برای به دام انداختنم . اصلن انگار زاده شده ام تا زنی را در قسمت پایانی عمرش همراهی کنم . بعد ماتم وار کوچ کردنش را شاهد باشم . زن هایی مسنی که حتی با سیگارهای در دست عشق بازی می کنند . چه برسد به فتجان چای . به من . زن های مسن با موهای رنگ کرده و عطر های همیشگی . این جور زن ها را هیچ وقت گم نمی کنی ! هیچ وقت .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تنها که باشم . جواب هیچ زنگی را نمی دهم . نه زنگ های سمج این تلفنی لعنتی نه زنگ ایفون که همیشه خدا مامور اب است یا گاز . شاید برق . مادرم از تصاعدی امدن پولش می ترسد . من از بهم ریخته شدن تنهایی که مثل یک غنیمت جنگی است برایم . جنگی هزار ساله که پایان ندارد . اما امروز صبح وسط های کابوس های صبجانه ام جواب زنگ در را دادم . فکر کردم شاید نامه ی تو از راه رسیده . شاید او باشد . یا شاید تمام ان چیز هایی که منتظرش هستم و نمی اید . صدای شیرینی بود که برایم سمنوی شیرین عید را اورده بود . زنی بود جا افتاده با چادر نماز سفید و گل های صورتی . موهای بلد مشکی اش دور صورتش را قاب گرفته بود . لبخندش دل نشین بود . از ان لبخند هایی که وسط کابوس هم که باشی وادار به لبخندت می کند . سمنو را روی چهار پایه ی وسط حیاط گذاشت و دلبرانه رفت . در را بستم . به ظرف پلاستیکی سمنو خیره ماندم . ظرف های پلاستیکی بی صاحب . کاش باز به بهانه ای بیاید . می خوابم و باز خوابش را می بینم . این بار با سمنویی در ظرف سفالی .

+[ تاريخ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زنی با چادر سیاه غبار گرفته روی پشت بام بی حفاظ زیر نگاه خیره افتاب و دست های دوره گرد باد . دانه دانه لباس های زیرش را پهن کرد و رفت ... .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بیا دست هایت را بنداز دور گردنم . پاهای بی رمقم را بکشان تا لبه ی تخت . اول خودت را بالا بکش بعد مرا بکش وسط گودی میان دست هایت . برایم داستان بخوان . موهایم را نوازش کن . هر چند دقیقه یکبار لبانت را بگذار روی پیشانیم ... . اصلن بیا چند پیک عرق با هم بزنیم . سیگار هم بکشیم . پشت سر هم سیگار بکشیم . بیا برگردیم روی تخت . داستانت چه بود ؟؟؟ بیا ادامه اش را بگو . نه ! از اول بگو . تو گلویم یک چیزی گیر کرده . مثل قرص های پایین نرفته . لقمه های گیر کرده . بغض های کهنه . صدایم گرفته تر شده . صدای هو هوی بخاری توی گوشم می پیچه . بزار یک پیک دیگر هم بزنم . سیگار داریم ؟؟؟ کجای ؟؟؟ هووووووی ؟؟ رفتی باز ؟؟؟ چشمان قرمز شده . داغم . عرق ریزان دارم . تب دارم . مستم . تب دارم . لعنتی باز هم تنهاییم گذاشت . تب دارم . هق هق دلم میخواهد . تب دارم ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بیا و به روی خودت نیاور . پشتت را بکن به من . خودت را بزن به ان راه . انگشت های سردت را تا ته در اب فرو کن . دور گردی بی نقص بشقاب ها بکش . بیا . بیا و خودت را بزن به نفهمی محض . صدا پاهایم را نادیده بگیر . با سنگینی حجم نفس هایم روی سفیدی بی موی گردنت هم بر نگرد . رهایم کن به حال خودم . بزار انقدر نزدیک شوم که جرات بوسه بر گردنت همه ی وجود سردم را فرا بگیرد . نادیده بگیر مرا . برای ساعتی . فکر کن شبح من است . همان شبحی که هر شب برای خودت می سازی و تنگ در اغوشش میگیری . بیا و خودت را بزن به ان راه . تا برسم به لاله ی گوش سمت چپت . دست هایم را از روی پهلو هایت کشان کشان برسانم به گودی کنار سینه هایت ... چشمانت را ببند . نفس عمیق بکش . بزار لب هایم جان بگیرد پشت گردن سفید بی مویت . بزار دست هایم جان بگیرد روی گردی بی نقص سینه هایت . اب دهانت را قورت بده تا تن تب دارم را بچسبانم به تن لرزانت . بزار هم باشم هم نباشم .  بزار دست های بی جرات و پر استرسم بکاود این سرزمین مادری دور از دسترس را . نخواه اما بزار بخواهم این شب را با تو . بزار ارام بر گردانمت . دست های خیست را با لبانم خشک کنم . گونه های تب دارت را اغشته به لرز دستانم کنم . باز نکن چشمانت را . نزار همین جرات نداشته ام از میان برود . بزار حس کنم داغی لب هایت را برای ... . بزار سست شوی زیر دست هایم تا توان بلند کردنت را پیدا کنم . چشمانت را باز نکن . روی بازوهایم شناور بمان تا چهار چوب اتاقت . تا چهار گوش تخت . بزار درتاریکی محض چشمانت را با لبانم باز کنم . بزار لب هایت را بی وقفه ببوسم و تو اه بکشی برای مردی که سالیان است در حسرت خماری چشمانت جان داد . بزار بوسه باران کنم ان سرزمین مقدس . ان پیکره ی بی همتا را . بزار جای بوسه هایم مثل داغ روی تنت بماند . بزار دست هایم بکاود تمام پستی بلندی هایی را که هیچ گاه نشناخته . بزار از بر کنم همه ی تنت را . اصلن بیا نابینا شوم . تو بشوی کتابی با خط بریل . من نقطه به نقطه ات را از بر کنم . بزار جرعه جرعه از عرق هایت بنوشم و مست شوم از صدای مستانه ی اه هایت . بزار تا اوج با هم بودن بریم . بزار خیس شویم از این همه اشتیاق . بزار . فقط بزار باشم تا ببینی چگونه خدا را در برابرت خواهم کشت و گناه را صلیب می کشانم . بزار باشم تا بدانی بودنم چه گناه دل انگیزیست . برای یک شب تمام انکارها را کنار بگذار و برای من شو . بانوی تمام دل تنگی هایم شو . بگذار باشم . قول میدهم افتاب سر نزده مثل یک خواب لباس هایم را بپوشم و بروم . تو بمانی با این فکر که این خواب کفاره می خواهد یا نه ...

+[ تاريخ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تاریک بود . از تو فقط چادرت پیدا بود . نیمه ای از گردن بلورینت . تاریک بود . چشمانت برق میزد . خط چشم های بهم ریخته . کنجکاوی نگاهت . دیوار های روبرو .

- ممنون . مرسی .

خدافظ

- خداحافظ ( اهسته )

+[ تاريخ جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

از یادم نمیرود . ناخن های پوست پیازی ات را . رژهای سربی رنگت را . انگشت های کشیده و پر از چین و چروکت را . ان لب های کوچک که هر واژه را با لهجه ی خاص خودش بیرون میداد . قهقه زدن هایت را . تمام اشتیاق های نهفته ات برای داشتنم ... دارم میچرخم دُر حاشیه ها . دُر داشته های تو نداشته های من . دارم باز می چرخم بی تنبک و منقل سیاه شده ی پدرم . اصلن بی هیچ دُر تو چرخیدن زیباست . دُر ان عطری که شبح تو را ساخته . یا چشمان خیره من که عابری شبیه تو را با استرس دنبال می کند تا یک نمیرخ . تو نیستی و یک نفس عمیق ... . دارم راه میرم دُر حاشیه هایت . دارم هی میسازمت باز خرابت میکنم که یادم برود پیرزن 50 ساله ای را که هنوز دوستش دارم . بر خلاف تمام مخالفت های مادرم . پیرزنی را هزار سال است رفته اما عطر موهایش همیشه با من است . می خواهم یادم برود این عدد و ارقام های لعنتی را که دورت کرد . دورم کرد . یادم برود پیرزن 50 ساله ای را به اوج رساندم و تنهایم گذاشت .

+[ تاريخ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()