انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

مردی می ترسید

هر شب قبل از خواب تمام خاطراتش را برای غریبه ای در شهر پست می کرد ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

به آخر رسیدن توی تنهایی

تو این اتاق قبر

بی سیگار

بی شراب

درست مثل یه لامپ

مثل خیکم و شیکم

سفیدم و خوشحال که

لااقل این اتاقه هست

چارلز بوکوفسکی

* اسم اصلی شعر

+[ تاريخ دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ملافه ها را دیروز شستم

پاک نمی شود سفیدی زنانگی ات ...

+[ تاريخ یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

چند سال پیش که دیدمش ابستن زنانگی بود و فکرهای نو .

امروز کنار خیابان دیدم زنانگی اش کودکی چند ساله است و افکارش را درون اش های نذری پخش کرده.

+[ تاريخ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باید دیازپام 10 خوراند به این نرینگی لعنتی

کافی ست فکر تو از کنارش عبور کند...

شهر را روی سرش ...

باید خواباندش

باید ترکش داد از تو

باید دل بسته اش کرد به دیازپام 10

+[ تاريخ جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

پروانه ای بودی روی شانه هایم

به ازادیت احترام گذاشتم

به حسم نه

اسان پریدی

+[ تاريخ جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

می خواهم تو باشی...تو باید الان در این لحظه کنارم باشی... من میخواهم باشی...تو باشی...کنارم...همنفسم...همبسترم...تو باید الان باشی...اینجا باشی...تو باید باشی...اینکه من میگم تو باید باشی یعنی باید باشی...تو باید همیشه باشی...اینجا کنارم باشی...توباید باشی...تو باید باشی لعتنی...ابنجا باشی!

+[ تاريخ جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دست هایش،حرف هایش

حرف هایش،نگاه هایش

نگاه هایش،اعتقاداتش

اعتقاداتش،دست هایش

دست هایش،حرف هایش

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تمام زندگیم را باختم

میان دست هایت ...

+[ تاريخ چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

من همان دم در

در اغاز راه

درون باغچه ی مادر بزرگم

روی اطلسی ها

بالا اوردم

تمام محتویات وجودم را

+[ تاريخ یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شب ها

من روی تخت با شیشه های ودکا می خوابم

اون روی سجاده اش با خدایش می خوابد .

+[ تاريخ جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

صدای جیرجیرک ها خوابش رو بهم ریخته بود . نمیدونم از کی بود که خوابش برد . از همون موقع که جیرجیرک ها خفه شدن یا وقتی سرش گذاشت روی زانوم و دستاش حلقه کرد دور ساق پاهامو یا از بعد ترش .

اون دفعه روی اون تخته سنگ بالایی وسط عربده کشی قورباغه ها عاشق یه زن شد و رو همون سنگلاخا ترتیبش داد . از اون به بعد همیشه به هوای دیدن اون منو پیاده میاورد اینجا .

صدای عربده ی مارماهی خوابای اشفته شو اشفته کرد. میگفت خوابش دیده . پریشون بود . رفت پشت کوها دنبال زن خواب هاش.

منم رفتم عاشق مارماهی پیر شم .

+[ تاريخ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم . اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم . اشتباه سوم من این بود که فکر می کردم با تو خوشبخت می شم . اشتباه بعدی من این بود که تو رو صد بار بخشیدم. اشتباه هزارم من این بود که هیچ وقت خودم رو از پنجره پرت نکردم بیرون . هنوز هم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم


تهران در بعد از ظهر/ مصطفی مستور

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

من ایه ایه تو را از برم

تو برای کدامین رهگذر ایه ایه خود را می خوانی ؟؟؟

+[ تاريخ یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

پا پیچ من نشو

من لنگان ترین

رهگذر این شهرم

پایم بلغزد

گناه را به نشخوار چشمانت

میخورانم .

پا پیچم نشو ...

نمیدونم از کیه

+ امروز جمعه ی رنگین کمانی بود .

تبریک به تمام رنگین کمانی منع شده ی ایران !

+[ تاريخ شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

لعنتی!

ته مانده ی عطرتت روی عابران پیاده

نرینگی ام را بیدار می کند ...

+[ تاريخ جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

هفت تیر

دیوار سفید

....

بنگ

دیوار پر از نقطه های درهم قرمز

+[ تاريخ چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()