انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

اگر همسایه ات به زیبایی او باشد کارت میشود دید زدنش . چک کردن ساعت رفت و امدش . مخصوصن اگر منظم برود و بیایید . همیشه سر ساعت 8 خانه است . اگر دیرتر شود میرود برای 12 به بعد . می اید . لباس هایش را پهن می کند روی مبل و میرود دوش میگیرد . با حوله چرخی میزند . نوشیدنی گرمی می خورد . موزیک همیشگی را گوش میدهد و می خوابد . توی این 6 ماه به روند یکنواخت زندگی اش عادت کرده ام . تنهاست . نه کسی می اید نه جایی میرود .از پنچره من تمام خانه پیداست . عاشق لباس خواب مشکی کوتاهش است . سیگار مارلبرو میکشد . ادکلن zen میزند . شب ها 12 می خوابد . چند شب پیش که خواب بود . بند لباسش از روی شانه هایش افتاد و گردی هوس بر انگیز سینه هایش دلم را مچاله کرد . مردی در را باز کرد . با نوک پاهایش وارد شد . صورتش پیدا نبود . خانه را خوب بلد بود . وارد اتاق خواب شد . دهانش را بست . دستانش را بست و انگار مرا دید . در را بست . ساعت ها سکوت بود و حرکت سایه ها روی سقف اتاق خواب . مرد رفت . در اتاق خواب را بست . در دستش چاقویی قرمز بود . لکه هایی قرمز تر از جلوی در اتاق شروع میشد تا ... . چاقو را بین دستمالی پیچید . لبخندی به من زد و رفت .

صبح با صدای فریاد از خانه ی روبه رویی بیدار شدم . با صدای کش دار اژیر پلیس ها و امبولانس . با صدای ناله ی زنی چادری و مردی با یقه ی دیپلامات که تسبیج سبزی در دست می چرخاند .

دوربین را جمع کردم . عکس هایش را اتش زدم . جلوی ایینه موهایم صاف کردم و از خونه خالی بیرون زدم . جلوی در از میان جمعیت جنازه ای را درون امبولانس گذاشتند . زن چادری گریه می کرد . دستمال را از جیبم در اوردم و در جوب انداختم . در میان جمعیت گم شدم و در اندیشه جوب خون الود از همسایه ی زیباییم خدافظی کردم .

+[ تاريخ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دیوانه بود . هر شب از دیوار ها صدای صحبت غربیه ها را می شنید . از ترسش شب تا صبح پای پنچره ی همیشه بازش می نشست . سیگار روشن می کرد و به صدای غریبه ها گوش میداد . دیوانه بود . از فضاهای بیرون از این 4 دیواری هراس داشت . تمام خرید هایش را شاگرد سوپر سر کوچه برایش میاورد . دیوانه بود و دل تنگ پسرش . از این صدا های هر شبه و از زنی که هر شب در چارچوب خانه ی رو به رویی با او اتش به اتش سیگار می کشید . با او لباس های هم رنگ می پوشید . حتی بخار های چای یکسانی داشت . می ترسید . دیوانه بود . از وقتی این صدا ها امد دیوانه تر شد . برف میبارید . زن روبرویی سیگاری روشن کرد . صدا ها زیاد تر شدند . سرش شروع به سوت کشیدن کرد . دیوار ها چرخیدند. دیوانه بود . با زن روبرویی از پنچره ی همیشه بازش به روی برف ها افتادند .

صبح روز بعد رفتگر او و انعکاس تصویرش روی شیشه های ساختمان روبرویی را به دست نعش کش داد . دیوانه نبود .

+[ تاريخ پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

می گوید بی احساسم . می گوید زود یادم میرود هر انکس را که میرود . حتی پسر کوچکمان را که الان تا نیمه زیر خاک ها تجزیه شده است . خیلی چیزهای دیگر هم می گوید که بغض می شوند تو گلو . اما اگر از یک مرحله ای رد شده باشی خوب یاد می گیری که نباید جلوی هر کس و نا کسی بغض کرد اشک ریخت یا حتی بگذاری بدانند داغ داری . باید تنها زیر نور بارون خیابان ها قدم بزنی اهنگ مورد علاقه ات را گوش کنی و برای تمام غم ها و تنهایی هات بدوی . گاهی هم تکیه بر درخت یا دیواری بدهی و یک سیگار روشن کنی . اما باید اشک ها را نگه داری . نباید کسی بداند در سینه چه داری !

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

همه جا پر بود از بنفش تیره . روی دیوار باریکه ای نور بود که بدنش رو به دو نیم تفسیم میکرد . مرزی که باعث می شد مو هایش طلایی تر به نظر برسن . سبزینه ی بی انتهاش رو به نور بسته بود و صدای نفساش بلند تر از حال عادی بود . خواب بود . وقتی نفسش هاش بند اومد . توی اون همه بنفش گمش کردم ... فقط ازش 2تا تیله ی سبز رو تخت پیدا ست ...

+[ تاريخ جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

مادرم حالش خوب نیست . توهم فانتزی دارد . در توهم هایش همه چیز خوب و ارام است . فقط یک چیز بد است . یک چیزی که شبیه وصله ناجور چسبیده است به این توهمات ارام و فانتزی اش . توهم هایش با دوز قرص هایش تغیر می کند . وصله هم با دوز قرص ها کوچک بزرگ می شود . این وصله مسبب تمام بد بیاری های مادر است . از کودکی تا به همین دیشب که در توهم بود یا همین الان که تازه وارد دروازه های توهم شد . خودش می گوید این وصله را یادش نمی اید . البته در واقعیت هایش . این وصله گاهی پسر باز است . گاه سعی در اغفال همسرش دارد . گاه لزبین دو اتیشه ارمان گرا .گاه دخترک سر خوش و بی خیال . گاه غرق در معصومیت . این روز ها در همین توهم اخری وصله را معتاد جلوه میداد . اما دروغ می گوید که یادش نیست . این حرف ها را به زن وصله هم زده بود در واقعیت . در توهم هایش جای همه خوب است جز وصله . این روزها حال وصله هم خوب نیست. مادر وصله حالش خوب نیست . توهم فانتزی دارد .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باید با رشوه وارد پشت صحنه شوم . وقتی در اتاقک وسط گل ها و نامه ها گم شده گیرش بیندازم . روی دیوار تکه دهم . خیره شوم به تصویر روی اینه های اتاق و برایش همه چیز را تعریف کنم . از اولش تا همین الان که اینجا ایستاده ام . شاید بلند شد . نزدیک شد . نزدیک شدم و نقطه ی اتصال ایجاد شد . شاید پای همین دیوار منعکس روی تمام اینه ها کارمان تمام شد . یا کارمان کشید به اتاقی در هتل و شب را با هم ماندیم . باید امتحانش کنم . از ان زن هایی ست که هر کسی باید یک بار طعم اغوشش ، طعم لب هایش را بچشد .

+[ تاريخ جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

قرار است بیایید . قرار بود دیروز بیایید که نیامد . سوار اتوبوس است . اما کدام صندلی نمیدانم . با من که باشد صندلی پشت راننده میشیند و با هر سبقت مرا محکم بغل میکند . قرار است صبح رسیده نرسیده اینجا باشد . از بس امد و نیامد نمیدانم فردا واقعن می اید یا نمی اید . شاید هم امد این نوشته ها را خواند و باز خندید به دیوانه بودنم . به کتاب های پخش و پلا و ایده های بی سر و ته م . دلم می خواهد بیایید . اما از وقتی پسرم رفته است کسی نیامده . همه رفته اند حتی خواب هایم . بی خواب شده ام .می ترسم از نیامدن ها. باید حیاط را بشورم که اگر امد رد پای ادرار داغ پسرمان را نبیند که داغش داغ تر شود . پتو حوله و اسباب بازی هایش را در پستو پنهان کردم . قرار است بیایید و اگر بیایید شاید من هم برگردم به زندگی . شاید قرص هایم مرا ترک کردند و سیگار ها نام مرا به فراموشی سپردن . باید به دخترک دارو فروش سفارش کند الکل های سفیدش را به کس دیگه بدهد . قرار است بیایید و اگر امد شاید باز هم پسری دیگر امد برایمان ... اه ... قرار است بیایید . کی ؟؟ کجا ؟؟ نمیدانم . دعا می کنم بیایید با روشنایی فردا . قرار است بیایید .

+[ تاريخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()