انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

سایه اش شده بودم . قدم به قدمش را میرفتم . نفش به نفسش نفس می کشیدم . شده بودم جزیی از او . جزیی که جدا بود اما جدا نبود . یه چند ماهی بود که می شناختمش . برایم اشنا بود . انگار جایی او را دیده بودم . یک بار یادم امد کجا دیده بودمش . اما یادم رفت . مثل فکری که با صدای بوق بلند ماشینی برود و دیگر باز نگردد . عذابم میداد این فکر گم شده . شاید اگر می توانستم سیگار بکشم یادم میامد . یا می توانستم قدری ازش فاصله بگیرم . اما سیگار در دستان جا نمیشد . پاهایم هم به عقب رانده نمیشد . حتی چند وقتی بود که دیگر نمی توانستم بخوابم . گیچ بودم و کلافه . خیلی وقت بود یک کلمه حرف هم نزده بودم . صدای خودمم هم نمی شنیدم . شاید نفس هم نمکیشیدم . انگار مرده بودم یا می خواستم بمیرم . همه جا کنارش بودم . حتی روزی که جنین کوچکی را دفن کرد . مال دخترکی بود که سر ظهر ها می امد . همیشه مانتو مغنه ی سرمه ای به تن داشت . پر جنب و جوش بود . انگار غمی نداشت . ظهر ها نهار درست میکرد . حرف میزد . میز را میچیند . حرف میزد . غذا میخورد . میز را جمع میکرد . ظرف ها را می شست . اواز می خواند . ته مانده ی غذا را هم میگذاشت برای شب مرد . دم دم ها غروب کوله پشتی اش را جمع میکرد میرفت . وقتی دخترک گفت حامله است مرد خندید . دخترک را برای همیشه پیش ش ماند . جنین کامل شده بود . مرد شاد تر از همیشه بود . دخترک را برد سفر . همان باغ همیشگی . بعد ها شنید اشنایی از شهر امده . ترسید . باران میامد . وارد باغ اشنا شد . زیر نور اتش در میان نگاه های هزار تیکه گردن اشنا را نقاشی کرد . چهره ی مرد یادم نیست . اما وقتی چاقو گردنش را بوسید درد در اسخوان هایم پیچد و شدم سایه ی این مرد . باید زود تر از این ها این کارا میکرد . مهره سوخته بود اما خوب میشد از فراموشی های مدامش سو استفاده کرد .

+[ تاريخ چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باغ را سیاهی زده بود . قار قار کلاغ ها دم غروب قطع شده بود . زوزه ی گرگ ها به گلوی باغ رسید بود . دالان پر بود از صدای پاهای برهنه باد . هوا سرد تر شده بود . شعله های اتش روی تیکه های ایینه ها می رقیصدن . باغ شبح زده بود . انگار کسی بود ولی هیچ کس نبود . ناله ی خفتاک در بلند شد . سایه ای بلند روی در افتاد . یک قدم عقب رفتم . مردی می امد انگار که نمی امد . باد سرد دالان را پر کرد . مرد هزار تیکه شد درون تیکه تیکه های اتاق ایینه . در دستانش چیزی برق میزد . مرد خیس بود از باران نباریده .
همان مرد قد بلند فراموش شده بود . همان که کمی شبیه من بود . چشمانش قرمز بود . جلو امد . دست روی شانه ام گذاشت . چرخاندم . از پشت در اغوشم گرفت . کنار لاله گوشم را بوسید . چشمانم را بستم . از زیر گردن گرم شدم . صدای زوزه ی گرگ ها به سر باغ رسیده بود . تنم سست شد . غرق شدم در قرمز . انگار مرده بودم . اما نمرده بودم . بودم اما نبودم . مرد پای اتش نشست . سایه اش روی سقف می رقصید . مرد را دیده بودم ... مرد را می شناختم اما نمیشناختم . مرد شبیه مرگ بود . همان مردی بود که سفارش یخ ها را داده بود . همان هایی که شبیه تابوت بچه بودند . ادرس ان درخت پیر را هم داده بود . رقص سایه اش روی سقف اتاق همسایه . ته همین کوچه پای چوب کربلایی هم بود . یا بالای سر جسد معلق دختر عمویم ... مرد رفت و من دیگر مرده بودم .

+[ تاريخ جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

نم نم باران بود . تا باغ راه زیادی بود . مانده بودم میان درخت های سر به فلک کشیده ی جاده . دم بازدم هایی که بخار میشد . دود سیگاری که شبیه پیکره زنی میشد . پاهایم نای رفتن نداشت . تا باغ راه زیادی مانده بود . موتوری از دور میامد . مرا شناخت . سوارم کرد .. تا باغ راه کمی مانده بود . در زنگ زده ی سنگین با صدای ناله ی خفناکی باز شد . باغ پیر بود و کرخت . ناله ی کلاغ ها را در دل داشت و زوزه ی گرگ های نابالغ . تا عمارت را زیادی نبود . دیگر عمارت عمارت نبود . خرابه ای بود . با تکه چوب ها ، وسط اتاق ایینه ی قدیمی اتشی پربا کردم . از جیب پالتوم شیشه ودکا را در اوردم . سر کشیدم . از اینجا جیز زیادی یادم نبود . یعنی از زندگیم چیز زیادی یادم نبود . اتفاق های دیروز را هم فراموش می کردم . حتی دیدارهایم با ان مرد قد بلند که گاه گداری شبیه خودم بود . اما خوب یادم مانده از اول هر که را خواستم به طرز وحشتناکی مرد . طلسم شده بودم . طلسمم از مرگ مادر شروع شد . همانجا که هنوز با بند ناف به تن مرده اش وصل بودم . خسته بودم از این سایه ی مرگ ... باید کاری می کردم . همه چیز از همین عمارت شروع شد . همین عمارت یخ زده . فلز سردی توی دستانم بود . با این اتش لعنتی هم گرم نمیشد . نصف بطری را بلعیده بودم اما هنوز سردم بود ...سردم بود . سرد تر از هر وقت دیگر . باید کاری می کردم . باید ...

+[ تاريخ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

گاه دلم تنوع می خواهد برای به اغوش کشیدن زن های زندگیم . یک رابطه چند ساعته که از یک مهمانی شبانه شروع شود . طلوع روز بعد تمام شود . گاهی هم بعضی هایشان را دست چین کنی برای بحث های فلسفی و قهوه های تلخ . زن هایی را که سیگار می کشند را دوست تر دارم . ان هایی که فیلتر را ما بین انگشت دومی و وسطی دست راستشان میگیرند .ناخن های بلند دارند و لاک های شفاف . گاه هم همخوابگی با فاحشه ای فکرم را مشغول میکند . هم خوابگی با زنی بزرگ تر . شاید دلم یک رابطه ی بدون پیش زمینه ی قبلی می خواهد . یک خفت گیری کنار دیوار . چه فرقی دارد دلم چه می خواهد و چه نمی خواهد . این جا نه کلاپی هست نه مهمانی شبانه ای . نه فاحشه ای که سن و سالش بیشتر از من باشد . نه دخترکی که بشود خفتش کرد .

+[ تاريخ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

فریز پر بود . نمیدونم چی توش چاپونده بود . کیسه سنگین سیاهی از پای تخت برداشتم . گذاشتم پشت ماشینش . ادرسم توی یه ورق نوشته بود . خیلی دور بود . تا برسم اونجا دم دمای صبح بود . پلاستیک گذاشتم پای یه درخت پیر . خودش اینجوری خواسته بود . این فریز کلافم کرده بود . از دکه سر کوچه 10 تا قالب یخ گرفتم . از اون بزرگا . شبیه تابوت بچه بود . خردشون کردم . ریختمشون تو وان . محتویات فریز خالی کردم تو وان . باید زودتر میرفتم . خورشید که بالا بیاید خیلیا از جریان خبر دار میشن . خسته بودم . پای چشمام سیاه بود . بسته ها رو غرق کردم توی یخا . یه چیزی توی دلم تکون خورد . گلوم سوخت . تنم داغ شد . بالا اوردم . باید بهتر می بریدمش . زدم بیرون .
فردا توی روزنامه خوندم جسد زن 49 ساله کنار خیابان پیدا شد . قاتل احتمالی تیکه تیکه شده در وان حمامش پیدا شد .
باید تمیز تر می بریدم .علی حقش بهتر از اینا بود .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

خانه علی خالی بود . خیلی وقت بود که خالی بود . پیراهن قرمز پوشیده بود با دامن بلند مشکی . چاک دامنش ساق های سفید را به رخم می کشید . سیگاری اتش زد . سیگار مسی شد . تمام فیلتر های سیگارش مسی بود . گیچ بود از مستی کال ویسکی و سیگار های پشتش . تنش را به اهنگ داد . با هر نوت می چرخید و می چرخید . صدای خنده هایش را دوست داشتم . عشق بازی کوتاهی بود وسط اتاق خواب علی و خواب عمیق و رضایت بخش پریسا . سیگاری اتش زدم . فیلترش میان فیلتر های مسی گم شد  . خواب بود . دستم را روی گلویش کشیدم . سیب گلوی کوچکی داشت . نرم بود .داغ شد . صدای خر خری امد . مایعی گرم بیرون زد . لزج بود . شوری خاصی داشت . بعد از ربع ساعت دلمه دلمه شد . دست هایم را شستم . پریسا خواب بود . همه جا پر بود از مسی های نصفه . مسی های کامل . مسی های لعنتی ... . فقط اتاق خواب علی بود که قرمز مانده بود . از همان قرمز های لعنتی .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

قد بلندی داشت . همیشه ساعت 8 کنار درخت پیر می ایستاد . کفش های پاشنه بلند مشکی می پوشید . رژ لب مسی میزد و همیشه ی خدا موهایش هم رنگ چشمان و ابرو هایش قهوه ای روشن بود . همه چیز شبیه همان روز اول بود که دیده بودمش . یا روز اولی که هر کس دیگری میدیدش . تا قبل 8.20 دقیقه سوار ماشین می شد و میرفت . سوار ماشین های متفاوتی میشد . هر کسی یه حرفی میزد . جوان ها عاشق ش بودند و پیرمدها می گفتند فاحشه است . خود فروشی می کند . اما شیک و تمیز با مشتری های ثابت . اما محل سگ به هیچ کدامشان نمیداد . دل مرا هم برده بود . شب ها بی هدف حوالی هشت همیشه انجا بودم . لبخند هایش را دوست داشتم . میگفتن چهل و هشت نه سالش است . اما قیافه اش به زور سی و پنچ را نشان میداد . یک شب ماشین علی را گرفتم و جلوی پایش ترمز کردم . نگاهم کرد . خندید . جلوتر که امد بیشتر خواستمش . زنگی زد . قرارش را کنسل کرد و سوار ماشین علی شد ...

+[ تاريخ جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

4 سالش بود . صدای جیغ و فریاد از باغ پشتی میامد . از میان جمعیت جلو رفت . دختر عموی 3 ساله اش روی اب معلق بود . تنش یخ کرد . دستی گلوی کوچکش را فشرد و تمام تنش پر شد از دانه های ریز عرق .
13 سالش که شد عاشق پسرک ریز اندام نیمکت سوم شد . با رفتارهای مردانه اش دل پسرک ریز اندام نیمکت سوم را برد . عصرها زیر سایه ی درختان باغ کربلایی لم میدادند حرف میزند . گاهی لبانشان را روی هم می کشیدند . گاه دست میزند به اکتشاف بدن افتاب سوخته ی یکدیگر .
تابستان 13 سالگی خانه خالی همسایه را یکی از کارکنان سفارت پر کرد . زنش فرنگی بود . دخترکی قد بلند و مو بور داشت . چشمانش رنگ حوض فیروزه ی مادر بزرگش بود . عصرها میان پسر های کوچه پرسه میزد . دامن بالا زانو می پوشید با پیراهن های یقه مردانه ی تنگ . همه جا حرف از ساق پاهایش بود گردی سینه های سفتش . دل دخترک را برد . دخترک را می برد ته باغ کربلایی زیر درخت چنار . دل باغ پر بود از ناله های هوس برانگیز و سایش تن هایشان .
پسرک ریز اندام نیمکت سوم همه چیز را دیده بود . تهدید کرده بود . کتک مفصلی هم خورده بود .
روز بعد . افتاب نزده صدای تکبیر مردم بلند شد . توی گرگ میش و هجوم جمعیت پای جوب باغ کربلایی رسید . جمجمه پوکیده پسرک ریز اندام نیمکت سوم کنار اب بود . تنش یخ کرد . دستی گلویش را فشرد و تمام تنش پر شد از دانه های ریز عرق .
29 سالش که شد . دخترکی دلش را برد و دست رد به سینه اش زد . برای تماشایش اپارتمان ان ور کوچه را گرفت . شب ها نگاهش می کرد . تا 6 ماه بعد . صبح یک روز با صدای کش دار اژیر پلیس ها و امبولانس بیدار شد . زنی چادری در چارچوب در روبرویی گریه می کرد . مردی تسبیح سبزش را می چرخاند . وسایلش را جمع کرد. دم در دخترک را میبردند . تنش یخ کرد . دستی گلویش را فشرد و تمام تنش پر شد از دانه های ریز عرق . دست کرد در جیبش و پارچه خون الود را لمس کرد . پارچه را در جوب انداخت . از خاطرش حوض فیروزه ی مادر بزرگ گذشت و جسد معلق دختر عمویش . جمجمه پوکیده پسرک ریز اندام و رقص سایه ها روی سقف اتاق خواب دخترک روبرویی .

+[ تاريخ پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()