انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

تب دارم . تب به اغوش کشیدنت را . مثل همیشه سردی . سرد . سردیت را می کشم روی لبانم داغ می شوم . سرد می مانی . می کشمت روی گردنم . ارام و قرار نداری . توی دست هایم می لرزی . می کشمت کنار گوشم . روی گونه هایم . می لرزم . روی شقیه هایم . پیشونیم . روی لب هایم ارام هل ت می دهم توی دهانم . ماشه ات را می چکانم . سرد می شوم و تو گر می گیری . داغ می شوی ...

+[ تاريخ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بغض می کنم و همه ی هستی ام را پشت ان چنار پیر دفن می کنم . خودم هم دارم پیر می شوم . کمی مانده پلاسیده هم شوم . چنار پیر از من پیر تر است . اما بلند تر از من مانده . در هجوم هیچ بادی هم نمی لرزد . دفعه ی اخر که پای چنار را کندم انگشت های یک زن را پیدا کردم . ناخن هایش هنوز سر جایش بود . بلند بود . بلند تر از ناخن های لاک زده ی تو . انگشت را هنوز دارم . ته ش را سوراخ کرده ام . اویزانش کرده ام به گردنم . گاهی فرویش می کنم در حلقم و بالا میاورم تمام روزم را . ناخن هایش گیر می کند به گلویم . می سوزاند گلویم را . لای روز مرگی هایم هم رگ های باریک خون هست . روی انگشت هم خون هست . یک بار ان دختر مو بلند را با همین انگشت به ارگاسم رساندم . وقتی دیدش بالا اورد . تمام با من بودن را بالا اورد . کاش می شد روی خودم هم امتحانش کنم . نمی شود . انگشت روی گردنم بود . تمام ان روز هایی که دخترکان شهر را غرق در لذت می کردم . انگشت یک زن . کاش زنم بود . شاید هم بوده و یادم نمی اید اینجا نمی شود کسی را زن خودت کنی . کسی هم که زنت شد زیاد دوام نمی اورد . امشب باز می روم پای چنار . بیشتر می کنم . شاید بقییه ی بدنش ر هم پیدا کردم . میاورمش می گذارمش روی تخت . شب ها کنارش می خوابم . ارواره هایش را می بوسم و توی سوراخ های گوش بی لاله اش ارام می گویم دوستت دارم زن زیبای من ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

چیزی نیست عزیزم ... همه جا پر از خون است ... ارام باش ... من پر از خونم ... ببین هر روز خون از حنجره م میریزد بیرون ... ببین سر انگشت های تو هم خونی شده ... همه جا پر از خون است ... من ... تو ... تمام این ادم های اطراف ... بیا سرت را بگذار روی شانه ام ... ببین از دماغت قطره قطره خون می اید ... خون بالا میاوری ... ببین دارد از حنجره تو هم خون می ریزد بیرون ... نلرز ... نگران نباش ... همه چی تمام میشود ... ارام باش ... بگذار ارام ارام خون بالا بیاری ... نلرز ... بگذار لبانت را ببوسم ... ارام باش ... الان تمام میشود ... بالا را نگاه کن ... همیشه اخرش چشم هایمان خیره می ماند به سقف ... بالا بیاور ... ببین یک رود قرمز دارد از زیرمان عبور می کند ... بالا بیاور ... این جا دیگر اخر داستان است ... انگشتم را توی حلقم فرو می کنم ... بالا میاورم ... خون بالا میاورم ... خون بالا میاوری ... همه جا پر از خون می شود ... داریم میلرزیم ... اره ... زل بزن به سقف ... زل بزن ... خیره بمان ... دارد همه چی تمام میشود ... محکم تر ببوسم ... از لبانت خون می اید ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

با تو خودم م

نه مَردم نه زنم

فروغم

پر از رنگین کمان

+[ تاريخ یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

سقوط می کنم

تو را هم می کِشم

تو را هم می کُشم

+[ تاريخ یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

پشت ان طویله بزرگ یک درخت بلند بود . نامش را هیچ وقت یاد نگرفتم . منظره ی خوبی داشت . یک دشت وسیع که به کوه ها می رسید . با دختر های زیادی انجا دویده بودم . لای گل های بهاری اش عاشقانه ها سروده بودم . چهار پایه شیر دوشی گاو ها را بر میدارم . طناب را از دور گردن لوسی باز می کنم . به سوی درخت می روم . ابر های سفید شکل عوض می کنند . چقدر به این ابرها خیره شدم تا شبیه تو شوند . اما نشدند . تا درخت راه زیادی نیست . دفعه ی اخر که قدم هایم کوتاه تر بود 300 قدم بود . عجله ندارم  . اهسته اهسته میروم . چند هفته ای مانده تا گل ها در بیایند . به درخت که می رسم تکیه می دهم به تن ش . بوی نم می دهد . بوی چوب خیس . سیگارم را روشن می کنم . به ابر ها خیره می شوم . شاید این دفعه من بردم . نه نشد . اینبار هم نشد که تو بشود . ته سیگارم را زیر پایم له می کنم . چهار پایه را زیر پاهایم می گذارم . طناب را به درخت می بندم . طناب را می کشم . محکم است . سرم را فرو می کنم در طناب و تاب می خورم .

 رو به طویله

رو به دشت

ره به طویله

رو به دشت

رو به طویله ...

 

+[ تاريخ پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دستت را در موهایم فرو کن . سرم را بکش جلو . جلوی صورت تبدارت . نگاهت را قفل کن درون چشمانم و این موازی لعنتی لب هایمان را بشکن . بشکن تمام محضیات دنیا را . چنگ بنداز لای موهای سفیدم و در اغوشم بکش . در اغوشم بکش . در اغوشم بکش انگار که ثانیه ی بعد زیر اوار های این خانه دفن خواهیم شد . انچنان ببلع مرا که گویا اخرین غذای زندگیت می خوری . ببوس مرا . همچون بوسه های بدرود . شبیه بوسه های ماهی های حوض مادربزرگ که دست های کوچکت را بوسه باران می کردند و تو قهقه می زدی . چنگ بنداز و لباس هایم را پاره کن . تنم را از ان خودت کن . بی هیچ ترسی . لب هایت را سر بده روی تنم و نهراس از فردای احتمالی . بپاش تمام رنگ های وجودت را رویم  . دیوانه ام کن  عریانم ترم کن . حریص ترم کن برای داشنت . برای بوسیدنت . بوییدنت . نفس هایم را به شماره بی انداز . امانم نده حتی اگر امان خواستم . به التماس بی اندازم اما دست پس مکش  . به باد بده اندک دارایی ام . ابرویم را . شرافتم را . هر انچه که دارم را به باد ده . بزار قلبم هم پای نفس هایم شود . نفس های بریده بریده از لمس داشنت . داشتنی که شاید ... بزار با تو ما شوم . حتی اگر میدانی این ما تا فردا هم دوام نخواهد اورد . بگذار ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

عامیانه شده ای

دیگر جایت اینجا نیست

باید برایت چند کیلو سبزی بخرم

شاید شاد شوی

دیگر شعر هایم به درد دکان تو نمی خورد

عامیانه شده ای

دیگر جایت این جا نیست .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

صدای اذان می امد . پای  کوه بود . ان دورتر ها هم کوه بود . اسمش را گفت . خندید . گفت شبیه شلغم است . یا شلغم شبیه ان . می خندید . باد شالش را روی شانه هایش انداخته بود . بالای سر هر کدام مکث می کرد . صدای اذان می امد . روی سنگ های قدیمی عکس ایینه ، شانه و گلاب پاش بود . پیرمرد می گفت هر تپه برای یک خانواده ست . نگاهم کرد . دیگر نمی خندید . وسط سنگ ها را موش های صحرایی سوراخ کرده بودند . سگ ها دور و برش پرسه می زدند . زمین پر بود از استخوان و سفال های شکسته .  دستم را گرفت . باد لای موهایش پیچید . نگاهم کرد . فروغ وصیت کردم اینجا خاکم کنند . همین جا زیر پای بی بی معصوم . ارامش دارم اینجا ... .  پای همین کوه نصفه نیمه که روبرویش کوه شلغم بود . صدای اذان می امد . از بالای سر ان قبر قدیمی صدای اذان می امد . تو اگر بودی میرفتی بالای سرش می نشستی فاتحی می خواندی . صدای اذان می امد و قبرستان خالی بود .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()