انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شب بود . طوفان بود . سو سوی شمع . باد سطل پلاستیکی را به بازی گرفته بود . زن . تاریکی متحرک . تاریکی . سو سوی شمع . سو سوی  نوری که روی تنش ارام ارام می رقصید . رقص تاریکی و روشنایی روی تن پر حرارت زن . صدای زوزه باد . ناله ی سطل . زن . ملافه های چنگ زده . مشت های گره خورده . نفس هایی که ارام نفس نفس شدند . نفس هایی که اه شدند . رقص . پیچیده در هم . روی کمر زن . چرخش پاها . روشنایی که می پیچد دور تاریکی . زن . کمر بالا امده . شمع . چین های معلق دامن . تاریکی . چرخش دست هایش . زن . دستی فشرده روی سینه های زن . زن . فریادی بی سرانجام . ملافه های چنگ خورده . زن . فریاد . لرزش . اه . نفس نفس . باد . زوزه . اه . سطل . غوطه ور در اغوش باد . باد . زوزه . سکوت . شمع خاموش بی سوسو . تاریکی . گرگ و میش . مهتاب گون پوست زن . زن در اغوش زن . سکوت . اوایی نا مفهوم . صدای اذان . صبح . سکوت . زن پیچیده در تن زن . خواب . ارامش .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد 
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ... 
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !! ...
واقعا ... 
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن !

به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

 

سید علی صالحی

+[ تاريخ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

میروی و انگار من وا می مانم در زمانی و مکانی که رهاییم کردی . زمان کش می اید . من کشیده می شوم در تمام خیابان هایی که با هم قدم زدیم و گل هایی را که باد می برد . باد می اورد . گل های قرمزی که دست به دست شد میان دست های تو . دست های من . سومین بود . سومین ... نمیدانم چه می شود . اما ... . همین لحضه مهم بود و بس ! مواظب خودت باش ...

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دوست دارم بخواهی مرا . در یک شب سرد زمستان . در یک شب برفی زمستانی . بخواهی مرا و بخواهمت  . پالتویم را به چوب رخت کنار در اتاقت اویزان کنم . حرف بزنی . بخندی . کلاهم را در بیاورم . شال گردنم را اویزان کنم . چایی پر رنگ لیوانی همیشگی را برایم بریزی . بخندی . حرف بزنی . عشوه های نهان بیایی برایم . ناز کنی . دامن کشان بروی و بیایی . نگاه کنی . دست هایت را روی هوا حرکت دهی . با چشمانت مرا بخواهی . ببلعی . بلند شوی . به بهانه ی کمر درد همیشگی فرو روی توی تخت پای دیوارت . قبلش پنچره ات را ببندی . کره کره را بکشی . من بمانم همان جا . روی مبل های دسته چوبی خانه یتان . صدایم کنی . ارام . اهسته . پر خواستن . بیایم . ولو شوم روی تخت یک نفره ات .  رو به دیوار . شاید هم کتابخانه ات . سرت فرو رود در گودی گردنم . حرف بزنی . ببوسی مرا . ارام ارام نفس هایت تند شود از داشتنم . ارام بمانم . خیره . رو به دیوار یا کتابخانه  ات . پس ت بزنم . عریانت کنم . وحشیانه لمست کنم . تمام سنگینی تنم را رویت بی اندازم . پاهایت را باز کنم . تمام قدرتم را در دست هایم بریزم . انگشت هایم را ته در درونت فرو کنم . تا به ارگاسم احتمالی ام برسم . بی هیچ حرفی . بی هیچ بوسه ای . بلند شوم . از اتاقت بیرون بزنم . ته مانده ی چایی سرد و پر رنگم را سر بکشم . پالتوام را از روی چوب رخت کنار در اتاقت بردارم و کلاهم را سرم بگذارم . شال گردنم را به گردنم اویزان کنم . همچون کودکی که برای خواسته اش از گردنت اویزان می شد . زیر نگاه های پر تردید و بغض ت بروم . و تو باز انقدر مغرور شوی که صدایم نکنی و باز مزا نخواهی . مثل همیشه ات .

+[ تاريخ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تیغ 11 . همه ی داروخانه ها دارند . یا اگر نداشتند یا ندادند باید از لوازم پزشکی فروشی ها بخری . همان 11 خوب است . بگو خارجی اش را می خواهم . تولید داخل ش خوب نمی برد . کند است . ان دفعه هم کند بود خوب نبرید . تو یادت نیست . نبودی ان روز ها . تیغ را گرفتی بنشینی لب تخت . الکل را سر بکشی . بوی گند الکل بگیری . تیغ را باز کنی . دسته ی کوتاهش را بین انگشت شصت و سبابه ات بگیری . گردنت را کمی عقب بدهی . مثل وقتی لب های کسی عاشقانه گردنت را می بوسید . گردنت را می بوسید ؟ تیغ را با تمام زورت فرو کنی در سیب نهفته در گلویت . داغ شوی . خون بپاشد روی گردنت . با اهنگ سکوت برقصی . رعشه برود تمام تنت . بخندی . برقصی . پرت شوی روی تخت . داغ شوی . حل شوی . برقصی . بی وقفه برقصی ...

ادامه اش هم مهم نیست ...

+[ تاريخ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

همیشه در تاریکی راه می رفت . در تاریکی زندگی می کرد . غذا می خورد . حرف میزد . فیلم میدید . موسیقی مورد علاقه اش را گوش می کرد . همیشه سیاه می پوشید . همیشه سیاه میدید . ایینه ها سیاه بودن برایش . سالیانی بود که همه چیز را در سیاهی غرق کرده بود . خودش را . زندگیش را . چند سال پیش وسط همین سیاهی ها پیدایش کردم . با هم دوست شدیم . بوی گندم داریوش را برایم می خواند . شب های تنهایی و بغض هایم لالایی ش را ترجیح میداد . با هم که بودیم همیشه دنیاییمان تاریک بود . همه چیز را با لمس پیدا می کردیم . با دست کشیدن روی دیوارها راهمان را انتخاب می کردیم . من همیشه گم می شدم . به مبل ها و دیوار ها می خوردم . چشم بسته خودش را به من می رساند . می خندید . سفت در اغوشم می کشید . بار ها و بارها گمش کردم میان ان همه تاریکی . اما باز پیدایم کرد . بو می کشید عطر تنم را . صدای پاهایم را از بر بود . همیشه دنیایمان تاریک بود . دنیایمان خلاصه بود در لمس . سکوت . شنیدن صداهایی که برای هر کس قابل شنیدن نبود . اخرین بار که گمش کردم دیگر پیدایم نکرد . من هم دیر پیدایش کردم . انقدر گم شده بود که خودش را حلقه اویز کرده بود . جنازه اش هم سال هاست که میان خاک ها گم شده . پودر شده . ارثیه من تاریکی های مدام شد . لالایی های شب های بی خوابی ام و زیر سیگاری همیشه پرش .

+[ تاريخ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

همه جا تاریک است . چشم چشم را نمی بیند . همه جا که تاریک می شود زندگی ارام می شود . همه جا تاریک است . دیوار ها دیگر وجود ندارند . صدای نفس می اید . صدای پا . صدای هو هو های یک دهان . همه جا تاریک است . سیگار پشت سیگار. وقت امدن اوهام است . صدای پا هایشان می اید . قژ قژ در . دارند می ایند . بوی خون توی دماغم می پیچید . دیوار ها نیستند . جغدی روی شانه هایم می نشیند . بوی نم می اید . صدای خش خش برگ ها . سقف نیست . همه جا تاریک است . ناخن هایش روی گردنم تاب می خورد . زیر پایم خالی می شود . اوه . برگ ها رویم را می پوشانند . همه جا تاریک است . زمین خیس است . صدای کلاغ ها می اید . از شاخه ای اویزانم . طناب دور گردنم . روبرویم ایستاده . ناخن هایش بلند است . همه جا تاریک است . کلاغ چشم هایم را در می اورد . همه جا گودال است . جغد روی شانه هایم می نشیند . همه جا گودال است . فرو می روم . شاخه می شکند . کلاغ می میرد . جغد هو هو می کند . مرد رویم می نشیند . گلویم می سوزد . دیوار ها می ایند . نزدیک می شوند .. نزدیک تر . صدای خرد شدن برگ ها . صدای خرد شدن استخوان هایم . خون بالا می اورم  . می شکنم . درد می کشم . بار دار می شوم . کلاغ ها از شکمم بیرون میریزند . داد میزنم . له می شوم . پودر می شوم . کلاغ ها مرا می خورند . همه جا تاریک است . دیوار ها نیستند . همه چی نرم است . گرم است . بوی خون می دهد . بوی لجن . بالا می اورم . غرق می شوم . سقوط می کنم . کلاغ می شوم . ارام به پرواز در می ایم . در تاریکی محو می شوم . 

 

پ.ن :https://soundcloud.com/tedobeats/pans-labyrinth-beat

+[ تاريخ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باید رفت بیرون از این روز لعنتی . باید راه خروج پیدا کرد . باید زد بیرون . باید فراموش کرد همه چیز را . باید از این ماشین لعنتی بیرون زد . ساحل همین نزدیکی هاست . باید از این روز لعنتی رفت بیرون . مثل یک عروج روحانی . عکست روی داشبورد است  . یک یاداشت . گوشی خاموش موبایل پای شیشه . باید زد بیرون . ساحل پیداست . باید رفت . یک راه خروج پیداست . باید سریع تر رفت . همه چی رو به ویرانی ست . همه چی دارد حل می شود . باید بدوم . راه زیادی مانده . کفش هایم را در میاورم . میدوم . جوراب هایم را در میاورم . میدوم . یقه تیشرتم را از پشت میگیرم . میکشمش بیرون . میدوم . کمر بندم را باز می کنم . میدوم . شلوارم را در میاورم . میدوم . پاهایم خیس می شود . میدوم . شن ها  لای انگشت هایم میدوند . میدوم . اب روی شانه هایم می ریزد . میدوم . اب موهایم را خیس می کند . میدوم . ماهی ها میدوند . من میدوم . همه چی ابی ست . میدوم . خورشید از ان بالا پیداست . میدوم . میدوم . میدوم . میدوم . می ایستم . راه خروج پیداست . می ایستم . پاهایم شل می شود . معلق می شوم . ماهی ها دوره ام می کنند . خارج می شوم .

 

پ.ن : https://soundcloud.com/recelliekmek/anathema-temporary-peace#play

+[ تاريخ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بی رحم شده ام . توی تاریکی دست هایم روی گردنش حلقه کردم و فشار دادم . کبود شد . دست پا میزد . قبل از خفه شدنش دست هایم را از دور گلویش باز کردم . حریصانه نفس کشید . دهانش را باز کرد تا جمله ای بگوید . باز دست هایم دور گردنش حلقه کردم . ساعت ها این کار را کردم تا دیگر دهانش را برای بیان جمله ای باز نکرد . تا سکوت را تجربه کرد . اما هنوز گردنم کبود است از فشار دست هایم .

+[ تاريخ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باید اسید بخرم . وان همیشه خالی خانه را پر کنم . قرص ها را در اب حل کنم . لبه ی وان بنشینم . لیوان را سر بکشم . چند پیک عرق هم پشتش بالا بدهم . یک سیگار تا گیجی . گیج شوم . ارام در اسیدها به خواب روم . ارام محو  شوم ...

+[ تاريخ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()