انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

نفس نفس هایی که تا به مرز نفس می رسند باز نفس نفس می شوند ...

+[ تاريخ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دلم پلاستیک های کلفت مشکی می خواهد . سایز بزرگش . بشود تویش چرخید . چرخید . چرخید . همین پلاستیک هایی که زیپ هم دارند و بعضی وقت ها عزیز ترین داشته هایت را باید تویشان بگذاری . همین پلاستیک هایی که بوی همه چیز می دهند جز بوی عطر مورد علاقه ی تو . بوی تعفن می دهند . بوی ادم های قبلی . بوی جنازه های قبلی . بوی ادم های که نمی شناسی . دلم از همین کیسه های مشکی سرد سرد خانه می خواهد . بخوابم تویشان و زیپش را تو بالا بکشی و دیگر بیدار نشوم . باید یکی پیدا کنم و تو قول بدهی خودت زیپش را بالا بکشی . مثل زیپ کاپشنم موقع برف ریزان های شهر ...

+[ تاريخ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

می خواند حرف های ناگفته ام را . اما به روی خودش نمی اورد . پشتش را به من می کند . دست هایش را تا مچ در کف های پخش شده در سینک اشپزخانه فرو می کند و از اب و هوا حرف میزند . از زن همسایه و دختر خاله اش که دارد برای بار چندم ازدواج می کند . من هم سیگارم را روشن می کنم و زل می زنم به بالکن که در در غروب محو می شود . به حرف هایش گوش نمی کنم . نگاهش هم نمی کنم چون می دانم جرات نگاه کردن در چشم هایم را ندارد . دروغ که می گوید صدایش می لرزد . یک روز این سکوت خودم را می شکنم یا قفسه ی سینه ی زن زندگیم را . یک روز ...

+[ تاريخ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

روزگار خوبی ست . فاحشه های ارزان میاورم . شب ها تا صبح بیدار می مانم . سیگار های ارزان می کشم . فیلم های بی جایزه و حرف می بینم . ترانه های بی قافیه گوش میدهم . چایی های چند روز مانده می خورم . توی شیشه نوشابه ها می شاشم . به عالم و ادم انگشت وسطم را نشان می دهم و همه را حواله می کنم به دیواره رحمم . باشد که با فرو ریزی بعدی رستگار شوند . روزگار خوبیست . باور کن !

+[ تاريخ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

سیگار را روشن می کنم . تا نیمه می کشمش . فیلترش را بین انگشت شست و اشاره ام می گیرم . اتش رو به پایین . گرمایش را روی ران لخت پایم حس می کنم . جیززز . سیگار خاموش می شود . بوی گوشت می اید . کبریت را می کشم . بوی گوگرد با بوی گوشت کباب شده قاطی می شود . جیززز . بوی گوشت سوخته . بوی گوگرد . دردی ندارم . مرده ام . کبریت . گوگرد . گرما . جیززز . گوشت سوخته . حفره های تو خالی صورتی روی پای زنی که مرده است .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ناباورم به تمام بودن ها

ناباورم به تمام داشته ها

به تمام ارزوها

به تمام رویاها

ناباورم به تمام فرداها

به تمام لبخندها

ناباورم به همه کس

به همه چیز

ناباورم به تمام قول ها

به تمام فرداها

ناباورم به تمام فرداهای ارام که شاید باشد

باشد

باشد

باشد

هست ؟

لعنتی ناباورم ... نا بارورم ... نا باورم ... به حتم دلیلش همین است ... ناباور نابارورم .

+[ تاريخ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ساعت 3 که بزنی بیرون زیاد می بینی شان . با مانتو ها و شلوار یک رنگ . بیشتر سرمه ای . به قیافه و ماشینت نگاه می کنند . بیشترشان را می شناسم . توی هفته زیاد می بینمشان . یکی از این سرمه ای ها همیشه توی ایستگاه اتوبوس می نشیند . منتظر نیست . ارام است . حتی کفش هایش هم سرمه ای ست . سرمه ای . جلویش که نگه میدارم بی نگاه سوار می شود . مسیر رود خانه را پیشنهاد می دهم . قبول می کند . لاک هایش سرمه ای ست . وسط های راه سرمه ای صدایش می کنم لبخند می زند . می رسیم پای رود خانه . همین دور و بر ها پسرم را خاک کردم . برایش تعریف می کنم . بغض می شوم . بغلم می کند . دست هایش سفید است با رگ های سرمه ای . روی زمین پهن می شود . لب هایش را می بوسم . رویش می خوابم . لب هایش را می بوسم . دست هایش را کنار پاهایم می گذارم . پاهایم را دور دست هایش قفل می کنم . دکمه های مانتوی سرمه ای ش را باز می کنم . چشمانش خمار است . پوست سفیدش چشم م را می زند . سوتین سرمه ایش ذهنم را قلقک می دهد . رویش می افتم . ترقوه اش را می بوسم . رگ های سرمه ای گردنش را می بوسم . ارام رویش دراز می کشم . از پشت شلوارم چاقویم را در میاورم . از وسط سوتین سرمه ایش یک حفره ای عمیق باز می کنم . یک حفره وسط دنده هایش . رنگ بیرون می زند . سرمه ای . چاقو ام سرمه می شود . دست هایم . تنم . سرم . سرمه ای می شوم . تمام دشت سرمه ای می شود . تمام من سرمه ای می شود . و من هر روز سر ساعت 3 سر تا پا سرمه ای تو ایستگاه اتوبوس می نشیم و همه مرا سرمه ای صدا می کنند .

+[ تاريخ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زیر سیگاریت که نباشد یک خط کش هم می تواند نقش ش را بازی کند . همه چیز راحت جای همه چیز را پر می کند . نگران نباش . 

+[ تاريخ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

از وقتی مرد همسایه ی روبرویی مرده است زنش هر شب تمام چراغ های خانه را خاموش می کند . هر شب سر ساعت 12 . میاید توی بالکن و زل می زند به من . نگاهش که می کنم لبخند می زند . تا یک ساعت بعد همان جا می ماند . بعد می رود توی اتاق خوابش . چراغ خواب کنار تختش را روشن می کند . پرده ها کنار می زند . پای پنچره می ایستد . انقدر انجا می ماند تا نگاهش کنم . نگاهم که به نگاهش گره می خورد ارام ارام لباس هایش را در می اورد . دستی به تن ظریفش می کشد و بوسه ای برایم می فرستد . بوسه ای که نرسیده به من پای شیشه جان می دهد و ارام به خواب می رود ...

+[ تاريخ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()