انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

هنوز هم دلتنگت میشوم . دل تنگ شب هایی که در دلم غوغا بود و تو ارام خوابیده بودی . شب هایی که دست هایت در دست های من خیره به سقف حرف میزدی و ارام به خواب می رفتی . تمام ان سال هایی که با لبخند نگاهت کردم . نگاهم کردی بی انکه بدانی چگونه می خواهمت ... دلم برای بوی موهای نم دارت تنگ شده . برای انگشت های بلند سال خورده ات . برای نگاه های خاکستری ات ... دلم برای تنگ در اغوش کشیدنت ... اخرین بار کی به اغوشت کشیدم ؟؟ یادم نیست . دلم تنگ است برای تمامیت تو . برای کسی که از یاد نمیرود . می خواهم اما نمیروید ... فاصله زیاد نیست اما ... نمی خواهی بانو . کاریش نمی توان کرد . فقط خوب باش که دل خوش باشم به دیدن لبخند هایت از پشت درخت های سال خورده ی پارک ... ارام باش بانو ... ارام باش که دل خوش باشم به دیدنت از دور که همان هم دیر به دیر نصیبم می شود ... بانو دل ... بانو ارام باش !

+[ تاريخ شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

این شهر لعنتی یک خوبی دارد . ماه رمضان هایش از افطار تا یک ساعت بعدش شهر خالی می شود از هر جنبده ای . می شود کفش های کتانی ات را پایت کنی . سیگارت را در جیب ت بگذاری و ارام ارام قدم بزنی تمام مسیر های با او بودن را . تمام مسیر هایی را که باران های بهاره و کولاک های زمستانه اش نتوانسته پاک کند جای پاهای او را . خوبی اش این است که نیازی نیست گوشی های هدفنت را با دست فرو تر کنی در گوشت که حرف های رکیک مردان شهرت را نشونی . یا صدای ممتد بوق های ماشین هایی که خودشان هم نمی دانند چه می خواهند از جان تو . می شود راحت راه بروی زیر لب فروغ بخوانی و پشت هم سیگار اتش کنی . بزنی زیر هق هق یا قهقه بزنی . با شبحش حرف بزنی . این شهر هیچ خوبی ندارد و نه داف های انچنانی دارد . نه زن هایی که ریسک کنند خدایشان را در رختخواب به تو بفروشند . نه دخترک های ترشیده ی که فقط فکرشان سکس باشد . انگار تنها دایناسور این شهر منم . شهری که پیرزن هایش مرا منع می کنند از لبخند زدن در خیابان . مرد هایش تذکر می دهند که نیمکت های پارک برای نشستن است نه دراز کشیدن . این شهر ماه رمضان هایش خوب است . ان هم یک ساعت هر شب . یک مسیر . با یک پل که از روی ریل قطار میگذرد و به شکل عجیبی وسطش درخت های چند صد ساله دارد . یک مصلای متروکه . دو فلکه . چهار چراغ قرمز . یک پارک . یک خانه . یک در . یک زیر زمین که همیشه لامپ هایش روشن است . یک زن که سالیان است در هیچ خیابانی دیده نشده . این شهر ، شهر قوم موسی است  ...

+[ تاريخ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

سفید ... موهایش از سفیدی ها زده بود بیرون . گلوگاهش پیدا بود . از دور سفید بود با طلایی موهایش و صورتی لب هایش . از نزدیک فقط سفید بود . سفید یک دست با لکه های قرمز رز روی دامنش . دخترکی که میان نگاه ان جمعیت سفید پوشیده بود . دخترکی که امشب سفید پوشیده بود دختری بود که دوستش داشتم . دخترک سفید گم شد در سیاهی شب . من گم در سفید . سفید بی پایان ... همه جا سفید بود . سفید مثل همین تخت های ملافه کرده ی سفید بیمارستان . سفید ...

+[ تاريخ جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

حالا می ایی و می خواهی دل مرا نرم کنی ،

اما نمیدانی که دوباره زنده کردن یک مرده سخت تر است تا زندگی تازه به کسی دادن ! ...

 

دشت سوزان / خوان رولفو

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

جایی را نمیدید . نم باران می خورد روی صورت خاک گرفته اش . دست هایش را بسته بودند به تیرک وسط حیاط . سردش بود .  صدای پچ پچ می امد . دهانش را باز کرد . قطره های باران را بلعید . ترسید . عده ای سلام نظامی دادند . صدای مردی امد . کسی فرمانی داد . صدای سوت گلوله امد . داغ شد . لبخند شد . سرش ارام ارام روی شانه هایش افتاد . افتاب نزده با چشمان بسته مرد .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

سنگ سفید دستشویی همیشه پر خون بود . حاج اقا می گفت قبلن ها سنگ مستراب از این قدیمی ها بود . از همونایی که ادم را می بلعید . حاج خانوم می گفت سعید و مسعود را همین جا پس انداخته . فاطمه هم گلابتون را ... حاج اقا سرفه ای می کند . حاج خانم عذر خواهی می کند و حرفش را تصحیح می کند . سقط کردم . دستشویی را کاشی کرده اند . کاشی های سفید . قبلن دیوار هایش کاهگلی بود . یک مدتی هم سیمان خاکستری . شبیه سلول های نمور بازداشتگاه . درش هم چوبی بود . اهنی شد و حالا المینیوم سبک براق . کف سنگ سفید دستشویی خونی است . لکه های ریز و درشت خون . قطره هایی که منفجر شده اند وقتی به زمین رسیدند و بعد پخش شده اند . دستشویی کنار حیاط است . از اینجا فقط سو سوی چراغ خانه پیداست و صدای قهقه های ناجور حاج خانوم . قهقه هایی که ادم را پر از نفرت لذت بخش می کند . توی باغچه پای اقاقیا ها صدای خنده و بازی بچه ها می اید . سیگار را که کام می گیرم به سرفه می افتادم . بچه ها قاقاه می خندند . دورم جمع می شوند . برایم از حرف های حاج اقا می گویند که اگر سیگار بکشی ریش ها و سیبل هایت در نمی اید . مرد نمی شوی . لامپ ته باغ را روشن می کنم . روی تخت می نشینم و کام دیگر می گیرم . گلابتون از توی تاریکی ها جلو می اید . موهای مشکی اش را دم اسبی بسته . پیراهن سفید با خال های قرمز دارد . کنارم می نشیند . دو پسر بچه هم از ان طرف می ایند . تا اخرین پک سیگار دور برم پر می شود از بچه . همه نوه های حاج خانم اند . بیست _ سی تایی می شوند . قد و نیم قد . همه شان با هم می خندند . بغض می کنند . پا که می شوم . از تخت میریزند پایین . با من تو نمی ایند . می مانند زیر نود نارنجی لامپ بالای سر تخت و بازی می کنند . در میزنم . حاج اقا هول می شود . سرفه ای می کند . در را باز می کند . نصف پیراهنش توی شلوارش گیر کرده . دکمه های پیراهنش را تا به تا بسته . حاج خانم هم پشت پرده ایستاده . سایه اش پیداست . سر سینه هایش بر جسته شده . با عجله شورت گل دارش را می پوشد . سایه ی بدن عریانش چیزی را زیر دلم تکان می دهد . حاج اقا حرفی پیش می کشد تا حاج خانم بیاید . حاج خانم با صورت گل انداخته می اید . بلند می شوم که بروم . پاشنه های کفشم را بالا می کشم . حاج خانم چند تا نوه دارید ؟ راستی تنها زندگی می کنید ؟ حاج اقا سرفه ای می کند . حاج خانم بغض می کند . حاج اقا اب دهنش را قورت می دهد . خدا نخواسته ما نوه دار شیم . همه ی بچه ها رفتند و ما تنها ماندیم . خداحافظی می کنم . پله ها را پایین می ایم . بچه ها پای تخت نشسته اند و نوبتی لی لی بازی می کنند .

+[ تاريخ یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()