انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

باید زنی باشد کمی ریز جثه . با موهای بلند مشکی که ترجیحن در دو دسته ی جدا از پشت بافته شده باشد . ابرو های کشیده مشکی داشته باشد . صورتی سبزه . انگشت هایی بلند که روی ستار ضرب می گیرند . و لبانی تیره رنگ که از میانه یشان اوازی دلنشین بیرون می خزد . باید زنی باشد که دامن قرمز گلدار بلند بپوشد و پیراهن های گشاد . باید این زن گاهی در شب هایم باشد . برایم بزند و بخواند . باید اسم این زن گلابتون باشد .

+[ تاريخ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تنها بود قرار بود شب حاجی و زنش بیایند خانه . از سفر چند باره حج می امدند و طبق معمول همه ی اقوام جمع می شدند فرودگاه . از ان طرف هم به صرف و شام می امدند خانه ی حاجی همیشه کچل . حاجی بابایش بود . زن حاجی مامانش . از ان روز که مچ من و وحید را پشت ان درخت کاج گرفتند شدند حاجی و حاج خانم . وحید هم بیماری که باید درمان شود . خوبیت نداشت پسرشان با پسرک ی همخوابه باشد . کار به بیمارستان و تیمارستان و انواع اقسام دعا و جادو ها هم کشیده شد . وحید به قول انها ادم نشد که نشد . مایه ی ابرو ریزی بود باید اب توبه به خوردش میدادند و هزار بار اب کشی اش می کردند . حاجی می گفت اگر تنها پسرش نبود همان جا پشت درخت کاج مردانگی نداشته اش را ازش می گرفت . اما کار به انجا جا نکشید . وحید غرق شد در قرص های رنگارنگ و دخترک های بزک کرده ای که قرار بود عروس حاجی و حاج خانوم شود . قرنطینه بود هیچ مذکری حق نداشت با او جایی تنها بماند . حتی حاجی . امشب هم قرار بود از میان دخترک های فامیل یکی را انتخاب کند . چهار پایه ی نماز حاج خانم را گذاشت زیر پایش . طناب را وصل کرد به پنکه ی وسط سالن . چراغ ها را خاموش کرد . حاجی که می اید اول پنکه را روشن می کرد بعد لامپ ها را . روی چهار پایه ایستاد . پیراهنش را در اورد . با رژ لب 24 ساعته ی حاج خانم که از سفر قبلی مکه اش اورده بود . روی شکمش چیزی نوشت . طناب را انداخت به گردنش . چهار پایه را هل داد . کمی لرزید . بعد ارام اویزان ماند . اول حاجی امد تو . پنکه را زد و بعد لامپ ها را . خوش و بش کنان با فامیل ها داخل خانه شدند . توی سالن که رسیدند دختری از میان جمع کاندید های عروس حاج خانوم جیغی زد . وحید ارام ارام با پنکه دور سالن می چرخید . پاهایش چند سانت فاصله داشت تا پنچره رو به حیاط . همه هاج و واج بودند . کسی پنکه را خاموش نکرد . همه به شکم وحید نگاه می کردند که نوشته بود پسر حاج اقا هستم اما همجنسگرا به دنیا امدم و همجنسگرا هم مردم . گور بابای خدا و دینتان و تمام این دوز و کلک هایتان . حاج خانم چادرش را از سرش برداشت . پنکه را خاموش کرد . شکم وحید را پوشاند و داد زد این بی ابرو را بیارید پایین . تمام ابرویمان را برد و خدا رو شکر که خدا خودش کاری کرد که بمیرد ان هم در این شب عزیز . 

+[ تاريخ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

پیر بود و پر چین چروک . دستاری به سر بسته بود و توی راه قبرستان روی تخته سنگی نشسته بود . چوب دستی اش کنارش بود . جلوی هر عابری را می گرفت و برایش از داستان های مخوف قبرستان می گفت . به همه ی عابر ها می گفت که سیاهی نزده برگردند . خودش هم قبل از سیاهی بر می گشت سمت کلبه اش . می گفت شب ها روح قابله ی پیر ده می اید بالای سر قبر بچه ها و زن ها . انگشت هایشان را می کند و می برد . با همه ی جنازه های تازه دفن شده همین کار را می کند . می گفت همه ی جنازه های قبرستان بی انگشت هستند . کار به اگاهی هم کشیده اما نه کسی را دیدند نه چیزی را . شب ها قبر های تازه باز می شدند . انگشت ها کنده می شد و همان کس یا چیز بی هیچ ردی ناپدید می شد . چند شبی هم سرباز گذاشتند پای گور ها اما شب ها همه ی سرباز ها خوابشان می برد . همه با هم . هیچ کس نه چیزی میدید نه چیزی می شنید . پیرمرد می گفت کار قابله ی ده است . ان قدیم ها تو یک سال همه ی نوزاد های ده را مرده به دنیا اورده بود . هر بچه ای که مرده به دنیا می امد کدخدا یک انگشت قابله را می بریده . می گفتند دست های قابله نحس است . پنچ تا نوزاد که مردند قابله پنچ انگشتش را از دست داد . از ان به بعد هر نوزادی که توی دست های قابله مرد انگشت هایش قبل از قطع کردن کدخدا خشک می شد و صبح روز بعد می افتادند . ده تا بچه . ده انگشت قابله . اما تمامی نداشت این مردن ها و قابله دیگر انگشت نداشت . شبانه مردم ده ریختند و قابله را زنده زنده سوزانند . قابله نمرد . با همان پوست سوخته و چهره ی کریح کردنش زیر همین خاک پای امزاده و روی قبرش هم اب قران ریختند و شب تا صبح برایش دعا خواندند که خدا ببخشاید گناه های این جادوگر را . قابله که مرد دیگر هیچ بچه ای سر زا نمرد . اما تمام مرده های ان قبرستان بی انگشت شدند . همه انگشت های دست ها شب ها گم می شد و دیگر پیدا نمی شد . شب ها در قبرستان را می بستند و همه توی خونه های خود پنهان می شدند . شب ها فقط صدای خنده می امد که میان زوزه های باد به ضجه تبدیل می شد .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زن می خندید . صورتش را به شکل زیبایی نقش زده بود . زن کفش های پاشنه بلندش را پوشیده بود . شال مشکی سرش بود . موهایش طلایی بود . لب هایش صورتی . پشت چشم هایش صورتی . ناخن هایش صورتی . زن متفاوت بود . زن طبق روال سال های گذشته سالاد سزار و پیزا ایتالیایی سفارش داد . نوشابه اش طبق معمول کوکا با یخ اضافه . لبخند می زد . زیر گوشم نجوا می کرد . بی توجه به اهنگ ایتالیایی مورد علاقه ام حرف می زد . عشوه می امد . عشق به پایم می ریخت . دست هایم را می بوسید . میاد جمعیت دست میان موهایم می برد . اشفته شان می کرد . در اغوشم می کشید . زن لب های سسی اش را با زبانش پاک می کرد . دلم را پر غوغا می کرد . به پسرک گارسون لبخند می زد . زن فقط زن نبود کسی بود که من دوستش داشتم . زن زنی بود که همیشه بود اما نبود . از زن امروز با ان همه عشوه و عشق برایم یک پاکت کاهی ماند با 2 کارت پستال و یک شیشه عطر مردانه برای سالگرد تولدم . سالگردی که بهترین سالگرد زندگیم بود . زن را باید باز هم ببینم . زن باز هم به دیدنم بیا . اصلن قرار بعدیمان باشد سال دیگر 23 مرداد همان رستوران نبش فلکه .

+ از معجزه گر پشت میز نشین هم ممنونم :)

+[ تاريخ چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تو مرد می خواهی برای ادامه ی زیستن . برای درمان درد هایت . برای نشاندن لبخند روی لب هایت . تو مرد می خواهی برای رسیدن به ارزوهایت . رسیدن به فرزند های نداشته ات . مردی می خواهی برای نان روزت . تو مرد می خواهی برای ارگاسم های احتمالی ات . برای معاشقه های پنهانی ات . تو مرد می خواهی که سر بگذارد روی زانو هایت و تو برایش عاشقانه های اخوان بخوانی . مرد می خواهی تا سر بگذاری روی سینه اش و برایت فروغ بخواند . مرد می خواهی که دست در دست ، شانه به شانه نظاره گر کنسرت شهرام ناظری باشی . با تو زمزمه کند ترانه هایش را . تو مرد می خواهی که برایت حافظ بخواند . پای ظرف شویی وقتی دست هایت تا ساق در اب و کف است برایت شاملو بخواند . برایت از پناهی حرف بزند . ارشیو کاست های شجریان داشته باشد . با تو روی مبل خانه ات فیلم های فلسفی فرانسوی ببیند . اهنگ های مورد علاقه ات را از بر باشد . شجریان گوش کند . با سکوت هایت درگیر نباشد . از روند زود گذر سنت نترسد وقتی هراس داری تو را در اغوش امنش پنهان کند . تو برایش مرد من سمین غانم بخوانی و ... زیاد است . اما مهم این است که تو مرد میخواهی نه زنی را که مردانه دوستت دارد اما با ظرافت زنانه درکت می کند . تو مرد می خواهی . جنس مهم است نه کیفیت ش .

+[ تاريخ دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

حامله بود . این رو بیبی چک سفید رنگ توی دست هاش می گفت . رنگ بچه یادم نیست . نمیدونم باید چه رنگی می شد که بفهمیم بچه ای هست یا نه . معصومه می گفت بچه هست . می گفت این رنگش توی بروشور یعنی بچه ای هست . یک موجود زنده که الان قد یک لوبیا بود و یک لوبیا وسط شکم بد قواره ی زنم . یک بچه . یک لوبیا . معصومه بچه نمی خواست . دکتر که از اتاق اومد بیرون یک سطل داد دستم . گفت باید ملافه ها رو تمیز کنم . گفت باید سطل بریزم دور یا جلوی گربه های گشنه ی خیابون . دستاش شست . پول از مادر معصومه گرفت و رفت بیرون . معصومه خیره به سقف دراز به دراز روی تخت کثیف افتاده بود . باید ملافه ها رو عوض می کردم . سطل پر بود از خون . دست کردم توی سطل . لوبیای شکم زنم رو اوردم بالا . لوبیای شکم زنم شبیه بچگی های من بود . کاش می شد فهمید دختر بود یا پسر ... سطل خالی کردم تو برفای پشت درخت کاج . پاش یک سیگار کشیدم . دست به زانوهام گرفتم و بلند شدم . معصومه خواب بود . رفتم تو . اتاق بوی خون میداد . مادر زنم داد زد گفت دکتر گفته یک هفته باهاش نزدیکی نداشته باشی . در بستم . کنارش خوابیدم . زنم بوی شیر کال میداد .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

همه ی همسایه ها توی پله های اپارتمان جمع شده بودند . صدای ناله هایش تمام اپارتمان را پر کرده بود . شوهرش پشت در قدم رو می رفت . صدای ناله ها فریاد شده بود . شوهرش جاکفشی را چنگ میزد . فریادش عربده شد . شوهرش نه در را باز می کرد نه میگذاشت کسی وارد شود . صدای عربده ها خاموش شد . صدای هق هق نوزادی جای خالی عربده ها پر کرد . شوهرش کلید را به در انداخت . سالن پر از خون بود . زن بی جان در غرقابه های خونش جان داده . نوزادی وصل به رحم زن میان پاهایش افتاده بود . چاقوی اشپزخانه را برداشت . بند ناف را برید . پاهای نوزاد را گرفت . پنچره را باز کرد . کودک را از پنچره پرت کرد پایین و داد زد این حرمزاده بچه من نیست و این زن زن من نیست .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تنها که بود ان زیر شلواری گشاد راه راهش را می پوشید . با عرق گیر سوراخ سوراخ سفید مایل به زردش را . بسته ی سیگارش را دستش می گرفت . رادیو قدیمی را میگرفت زیر بغلش و میرفت سمت حمام . موج رادیو را روی اهنگ های قدیمی تنظیم کرد . توی وان خالی دراز می کشید . سیگاری اتش زد و غرق شد در فکر های بی سر ته اش . صدای زنگ تلفن امد . خیس از فکر از وان بیرون امد . دمپایی ها را پوشید تا تلفن چکه چکه کنان رفت . زنش بود . گفته بود زودتر می اید . به سمت حمام رفت . باز در وان پر فکر فرو رفت و شمارد ساعت هایی را وقت دارد در فکر هایش غرق بماند . سیگاری اتش زد و باز سرش را به زیر فکر ها فرو برد .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

بیا ارام روی پاهایم بنشین . لب هایت را بگذار روی لب هایم . چشم هایت را ببند . چشم هایم را ببندم . غرق شو در من که غرق شوم در تویی که ارامش را در میان دو لبه ی نازک صورتی گوشت الودی که گاهی نم دار می شود پنهان کردی . تویی که چهار گوش بی انتهای دست هایت را روی من باز می کنی . بیا بانو ! بگذار باز هم مثل همیشه ببویم نم موهایت را . نم ی که زیاد به دست باد های گرم سشوار ها دادی . بادی که دشمن جان تمام نوستالژیک های من بود . بیا بانو . بشین روی پاهایم تا برایت عاشقانه ی جدیدم را بخوانم . بیا سیگاری اتش بزن و بگذار میان لب هایم . موهای نداشته ام را به هم بریز . لبخند بزن و کاکتوس صدایم کن . بیا بانو ! نترس . ارام بشین روی پاهایم . این پاها این روز ها راحت تر سنگینی غم هایت را تحمل می کند . این پاهایی که این روز ها کرخت شده اند . نترس . شاید سنگینی ات را حس نکنند . اما گرما و سرمای پوستت را هنوز به رگ می کشند . بیا بانو ! با همین یک دست و یک پایی که هنوز خوب لمس می کند لمس می کنم تو را . موهایت را . غم هایت را . نگاهت را . بیا بانو ! غم زیاد دارم . اما تو را باکی نباشد . تو را غمی نباشد . غم هایم بی صداتر از این حرف هاست که تو را برنجانند ... بیا بانو ... بیا که این همه دوری دیگر چیزی را درمان نمی کند !

+[ تاريخ جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

نبودی . ان چیزی که می گفتی نبودی . زیادی بزرگ نشان دادی خودت را در برابر چشم های کوچکم . نبودی همه ی انچه را که برایم مو به مو تعریف کردی و مو به مو نشان دادی . نبودی . حتی همان روز های اول . بام تهران را یادت هست ؟ انجا هم خودت نبودی . یا ... زیاد بود جاهایی که خودت و نبودی من سکوت کردم در مقابل مترسک پوشالی ات . سکوت کردم به احترام همه ی خوبی هایت . تو اما نه . سکوت پیشه ات نبود . اهل حرف بودی . اهل بیان . حتی بیان ریز ترین مسایل خانوادگی ام . من نبودم . من سکوت بودم و سرتا پا گوش برای حرف هایت . اما به دید تو بد بود . بدتر از تعریف های دوستانت . از دید تو معتاد بودم . با انکه شبانه روز با من زیر یک سقف زندگی کردی . با من خوابیدی و با من بر خاستی . از تک ثانیه های زندگی م با خبر بودی . در بدترین شرایط ت بودم . در بدترین شرایطم بودی اما با منت و جار زدن برای ادم های مجازی که شاید تا ابد برایت مجازی باقی بمانند . دلم پر است از تو بانو . اما ... بی خیال . به قول تو من زیادی حق به جانب م . ادمی که پر ز مشکل است و خودش را بی مشکل می بیند . مهم این ها نیست . مهم این است که جانت را به سلامت از مهلکه ی من بیرون کشیدی . فقط ازمایش HIV ات را فراموش نکن . گویا دست هایی که می گفتی نجیب است در خیالت زیاد نجیب نبوده که دوستانت این گونه در موردم فکر کردند . تا امشب نگذاشتم کسی در موردت فکر کند . اما دیگر باکی نیست . هر چه می خواهد بشود . شما هم هر چه می خواهید در مورد من فکر کنید . برداشت ازاد !

 

+ اهنگ اوار فرهاد مهرداد برایت

http://www.iransong.com/g.htm?id=7968

+ باشد که شاد باشی

+[ تاريخ دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

به دادم برس

مرا تا جنون راهی نیست

+[ تاريخ شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تو انی که دیگر نیستی
من انم که دیگر نخواهم بود
تو انی که نخواهی ماند
من انم که خواهم ماند

+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

این مردن ها کار ساز نیست . بیا دست به خود ازاری بزنیم . هم درد دارد هم لذت . مثل سکس های خشن با زنی که دوست دارد همیشه برده ی تو باشد . این مردن ها کافی نیست . تیغ را بردار ... نه اول از کبودی های ساده شروع می کنیم . از خون مردگی هایی به رنگ بنفش روشن که رو به تیرگی میروند یا فرایند را بر عکس طی می کنند . شروع کن . من اماده ام .
+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ویلون ش خاک خورده بود . از زیر تخت پیدایش کرده بودند . رویش قطره های سفید شمع بود با لک های شراب قدیمی . ناکوک بود . وقتی ارشه را روی سیم هایش می کشیدی فالش می زد . ناله می کرد . جیغ می زد . ویلونش قدیمی بود . جلد نداشت . پیدایش که کردند ارشه توی دست هایش بود . زنی که زن نبود لباس بلند بالای قرمز پوشیده بود با کفش های پاشته بلند سرخ . لب هایش قرمز بود مثل ناخن های لاک زده اش . موهایش مشکی بود . مشکی لخت . بلند . دست های ظریفی داشت و توی سو سوی نور شمع خوش می درخشید . زنی که زن نبود یک دستش را بالا برده بود . به موازات پیشانی اش . دست دیگرش با فاصله روی شکمش بود . شبیه رقص بود . دست هایش . کجی گردنش . کمر به عقب کشیده اش . انگار برای مرد ارشه به دست می رقصید . لب های مرد لبخند بود . حتی وقتی ارشه را از دستش گرفتند و با برانکار قژ قژ کنان بردنش . زن اما همان جا ایستاده بود . سربازی امد . دست دور کمر زن انداخت . خمش کرد روی شونه اش . پاهایش بالا رفت . پیراهنش تا ران هایش پایین امد و سرباز زن را به موازات زمین با خودش برد . زنی که زن نبود بقیه عمرش را در انبار اداره ی پلیس به عنوان مانکن قرمز پوش گذراند .

+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زیبا بود . روی اب های خلیج غوطه ور بود . پیدایش که کردند اسمش را گذاشتند عروس خلیج . دختری که با لباس سفید عروسی اش به تور ماهیگیران پیر بندر افتاده بود . می گفتند توی همان قبرستان نزدیک خلیج خاکش کردند . همانی که اب امد و همه ی جنازه هایش را برد . ماهیگران می گفتند دل خلیج به تنگ امده بود . عروسش را می خواسته . انقدر غرید تا به قبرستان رسید . به قبرستان که رسید عروس را با خودش برد . عروس را با تمام مرده های قبرستان را . و دیگر هیچ کس خواب هیچ مرده ای را ندید .

+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

برای هر سرویس دهی پنجاه هزار تومان می گرفت . باید از روز قبل باهاش هماهنگ می کردی . ساعت و ادرس را می گفتی می امد . یک زن چهل ساله با موهای لخت بلند . رنگ موهایش با مد روز تغییر می کرد . ناخن های بلند داشت . ناخن های بلند مصنوعی . لوند بود و بلند بالا . برای بوسیدنم نیاز نبود روی پنجه های پایش بایستد . برای چسباندن به دیوار و ایستاده دست درازی کردن هایم خوب بود . در کارش قابل بود . روز قبل که زنگ زدم قرار شد امروز ساعت هشت بیایید و شب بماند . در را که باز کردم لباس هایش را روی مبل پرت کرد و از گردنم اویزان شد . همیشه عجول بود . تا اتاق کشان کشان لب به لب رفتیم . روی تخت که پرت شد عریان بود . رویش که افتادم حد فاصل نفس هایش مشخص نبود . ارام و قرار نداشت . ناخن هایش کمر گاهم را خط انداخته بود . با هر قطره عرقی اتش می گرفت رد انگشت هایش . به اوج که میرسید کمرش از تخت جدا می شد . جایی میان تخت و تنم می ایستاد و با ضرب به تخت بر می گشت . چشم هایش بسته بود . دهانش باز . از دهانش ناله بیرون می امد .  دست هایش دورم حلقه بود و من در میانه ی پاهای خوش تراش و لیزش رفت و امد می کردم  . در اخرین بالا امدگی کمرش پلاستیک را از زیر تخت بیرون کشیدم . در سرش فرو کردم . چشمانش باز شد . ناله ها به فریاد های خفه بدل شد . کمرش به ضرب به تخت خورد . ناخن هایش در پوستم فرو رفتند . دستم را بیشتر در میانه ی پاهایش فرو کردم . رفت و امد های سری در خیسی ناب میان پاهایش  . کمرش بالا تر امد . چشم هایش از حدقه بیرون زدندند و پاهایش کشیده شدند . دست هایش شل شد . هوای باقی مانده در پلاستیک را بلعید . گردنش کج شد . کمرش ارام روی تخت افتاد . ارام لرزید . ارام لرزیدم . به ارگاسم رسید ارام گرفت . به ارگاسم رسیدم با سوزشی خونابه در پشتم . زیادی وحشی بود .

+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

با چادری که خواهرش برایش از مکه اورده بود خودش را حلق اویز کرده بود . دیر تر رسیده بودم تا خدایش رفته بود ...

+[ تاريخ چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()