انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همه ی زن های مادر به خطای این شهر شبیه تو راه می روند . شبیه تو خط چشم می کشند . لاک می زنند . رو می گیرند . سیگار می کشند . کرایه را حساب می کنند . عطسه می کنند . سرفه می کنند . حرف می زنند . تمام زن های مادر به خطای این شهر دستانی شبیه دستان تو دارند . انچنان شبیه که دست و پایم را گم می کنم و می لزرم از تصور باز دیدنت . داشتنت ... تمام زنان این شهر عطر تو را می زنند و من گیج از بوییدن گردن تو راه رفته را بر میگردم به دنبال تو . تمام زن های این شهر لعتنی دارند مرا به گا می دهند . بیا . بیا و نجاتم بده از دست این زن هایی که تو هستند اما تو نیستی . بیا که جز تو مرا هیچ زنی درمان نیست !

+[ تاريخ چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

خاطره هایت را میریزم لای این ورق . با انگشت هایم خردش می کنم . کاغذ را می پیچانم . انتهایش را لیس می زنم . می بندم . فندک را زیرش می گیرم . می کشم داخل ریه هایم . خودم را . تمام تو را . مزرعه های گراس را . حشیش های ابولفضل را . بالا میروم تا تو . تا من که در تو حل شده ام . در میان تویی که نیستی اما من لمست می کنم . می بویمت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . بغض می کنم میان لب هایت . در اغوشم می کشی . ف ر و غ م صدایم می کنی و من ارام می شوم و می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . پرت می شویم توی چهار دیواری اتاقت . کنار هم داراز می کشیم . دست هایم گم می شود در حجم قهوه ای موهایت . چشم هایم غرق می شود روی خاکستری چشم هایت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . دست هایم تا حجم سینه هایت میرود . کسی صدایت می کند . بلند می شوی . در اغوش مردی گم می شوی . سقوط می کنم . پایین می ایم از تو . ورقی دیگر . خاطره ای دیگر . تیکه ای دیگر از حشیش های ابولفضل . گل های مزرعه ی گراسم . اتش . تو را می کشم درون ریه هایم و باز عشق بازیمان اغاز می شود ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

گندم زار هایم را درو کرد
دست های ان پیرزن ارمنی
که قیچی را میان موهای تو تاب میداد

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

موهایم را که از ته زدم
شبیه سرباز های ویتنامی شدم
که در اغوش فاحشه ها
دل تنگ معشوقه ی شان می شوند

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

موهایم می ریخت روی چادر نماز مادرت . موهایم می ریخت میان موزاییک های حیاط . روی خاک نم دار باغچه . قفس قناری ها را اویزان کرده بودی به دیوار . موهایم که ریخت همه را ریختیم توی جعبه ی شیرینی و گذاشتیم دم در . حیاط را اب گرفتیم و با خیال راحت چای سیاه توی فلاسک را تلخ سر کشیدیم .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دارد می اید . سوار همین اتوبوس های توی جاده شده . یکی از همین هایی که الان دارد مسیر تیریز را به سمت تهران می ایند . شماره ی صندلی ش هم چهارده است . رفتنه هم که می رفت روی همین شماره چهارده نشست . ولی اتوبوس ش فرق داشت . یک اتوبوس دیگر بود . یک رنگ دیگر . راهش طولانی است . می گوید 5 صبح می رسد . من که نمیدانم چقدر راه است . او این راه را زیاد رفته و امده است . خوب بلد است پیچ و خم جاده را . فردا می اید . سوار بر اتوبوسی که در اتوبان ها دارد چرخ هایش می چرخد . دارد می اید .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

چند روز پیش تولدش بود . پنچاه سال ش می شد . پنچاه سال . مثل یک شراب پنچاه ساله که هر چه بیشتر بماند تو را کرخت تر و مست تر می کند . چند شب پیش پنچاه سالش شد اما هنوز سر عقل نیامده بود . هنوز هم مرا انکار می کرد . حتی دیگر جواب اس ام اس هایم را نمیدهد . چند شب پیش پنچاه سالش شد . من تا چند سالگی اش را می توان ببینم و تا او تا کی می تواند مرا انکار کند ؟

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

دستش را فرو کرده بود توی گلویش . اول چایی نیم ساعت پیش را بالا اورد . بعد کمی اب . ته مانده ی غذای ظهر هم بالا اورد . باید بالا می اورد . همه چیز های خورده و نخورده را . انقدر انگشت کرده بود توی حلق ش که تمام راه گلویش زخم شده . انقدر که همراه زرد اب ها خون بالا می اورد . زرد اب هایی با رگه های قرمز . باید بالا می اورد . خودش را . فکر هایش را . همه ی انچه که داشت . همه ی انچه را که نداشت و هر چیزی که دیده بود . بالا بالا می اورد تا سبک شود . معده اش که خالی شد . اب گرفت روی ته مانده هایش . همه ی خودش را ریخت توی فاضلاب . بیرون خزید . با صورت عرق کرده و رنگ پریده روی مبل نشست . ارام به معشوقه اش لبخند زد . دست گردن دوستش انداخت . اما تصویر ها برگشتند . بالا اورد روی دوستش . روی معشوقه اش که حالا شب ها زیر بهترین دوستش می خوابید .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

زن ارمنی برایت یک پیراهن گل دار دوخته بود
یک پیراهن گل دار تا بالای ساق های خوش تراشت
و برای من یک شیشه عرق
برای شب هایی
که قرار بود دست های چروکیده اش
روی سینه های سفید تو سر بخورد ..

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

طاق باز ولو شده بود روی تخت . ملافه را کشیده بود رویش . نفس که می کشید ملافه بالا پایین می رفت . ملافه را بین دو انگشت پایش نگه داشته بود و ان سرش را کشیده بود زیر سرش . ملافه شبیه کفن شده بود دورش . کفن . کافور . مرده . به سمت اشپزخانه رفتم . گوشتکوب فلزی را برداشتم . باید گوشت ها را می کوبیدم . بالای سرش رفتم . هنوز نفس می کشید . هنوز در کفن بود . دستم را بردم بالا و اولین ضربه را به سرش زدم . نباید تکان میخورد . نباید کفن از تنش جدا می شد . با همان ضربه ی اول خون پخش شد روی تخت و بقیه اش هم پاشید روی ملافه . گوشتکوب را زدم روی بینی اش . خون باز هم پاشید . بالا تنه اش پر از خون بود . خون ها ارام روی تخت غلطت می خوردند و می ریختند روی زمین . گوشتکوب را باز روی سرش کوبید . باز خون . لبه تخت نشستم و گوشتکوب را کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم و تمام کفنش قرمز شد . روی مبل ولو شدم . - لیلا ؟ لیلا ؟ لیلا ؟ به چی فکر می کنی عزیزم . _ هیچی عزیزم . راحت خوابیدی ؟ _ اره . صبح زیبایی بود و من باید گوشت ها را می کوبیدم .

+[ تاريخ دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()