انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دلم زنی با پیراهن بلند قرمز می خواهد . زنی غرق در عرق . زنی که دست هایش را به هم می کوبد . پاهایش روی کف پوش چوبی ضرب می گیرد . دلم غرق شدن در رقص دامن ها را می خواهد . دلم زنی را می خواهد که برایم برقصد . برقصد . برقصد . برقصد . زنی سبزه با موهای بلند مشکی . با موهای بلند مشکی که از پشت بسته است . زنی بلند قد با ابروهای کشیده . کافه ای پر دود . پر از بوی تن های غرق کرده . بوی الکل های ارزان قیمت و پیرمردی که می نوازد . گیتار می نوازد و زنی بی وقفه ی رقصد . می رقصد با ریتم اواز هایی زنی میان سال . زنی که خیره در چشم هایم می رقصد . پاهایش را روی زمین می کوبد . کناره ی صورتش بی پلک زدنی دست هایش را به هم می کوبد . زنی غرق در دود سیگار ها با تن عرق کرده می رقصد . می رقصد . می رقصد تا انتهای شب .

 

+ https://soundcloud.com/user8758992/yasmin-levy-la-alegria

+[ تاريخ جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

امشب زنی را بوسیدم که زن م نبود . زن هیچ کس نبود . لب هایش طعم تارت های میوه کافه ی ابوذر را میداد . همان هایی که وسط قهوه های تلخ می جویدم . امشب زنی را بوسیدم که نامش را نمیدانستم . نامش را نمیدانم . امشب زنی را بوسیدم . امشب زنی را پشت یک چراغ قرمز صد و بیست و شش ثانیه ای بوسیدم . زنی را بوسیدم که بیست و سومین ثانیه ی پنچ چهار راه قبل سوار ماشین م شده بود . امشب زنی را بوسیدم که قیافه اش را به یاد ندارم . فقط رنگ قرمز لب هایش روی لب هایم مانده . رنگ قرمز لب هایش دور لب هایم مانده و مرا شبیه دلقک ی کرده که هیچ چیز را به خاطر نمی اورد و همه به او می خندند . با صدای بلند به او می خندند و دلقک بی توجه به صدا ها و انگشت های اشاره باز بازی می کند . بازی می کند تا خاموشی تمام چراغ ها .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

جوان بود . از خواب که بیدار می شد پاپوش های گرم مردانه ی کنار تخت را می پوشید . موهایش را در دو سوی گلوگاهش می ریخت . با لباس خواب بلند و اشفته اش مسیر اتاق خواب را تا اشپزخانه کلخ کلخ کنان می رفت . دکمه ی قرمز قهوه جوش را می زد و روزنامه های رنگ پریده را باهیچان می خواند . تیتر بزرگی که همیشه به هیجانش می اورد . جنگ تمام شد ! دکمه ی قرمز سبز می شد و لیوان لب پریده پر از قهوه . مردی بیست و چند ساله با موهای همیشه از ته زده از یکی از اتاق های بالا پایین می امد . لباس خواب راه راه تنش بود و پاپوش هایی که خیلی وقت بود به پاهایش تنگ شده بود . جمیز جمیز ببین جنگ تمام شده و دیگر نیاز نیست از پشت خاکریز ها مرا ببیوسی . جمیز جنگ تمام شده . دیگر تا اخر این زندگی می توانیم با هم بمانیم بی ترس از مرگ های ناگهانی پشت خاکریز ها یا توی پناهگاه ها . جمیز بیا اولین قهوه ی بی استرس از اژیر قرمز ها را با هم بنوشیم . جمیز من تا ابد با تو می مانم بدون این که گلوله ای مرا از تو جدا کند . جمیز ... دستان چروکیده ی زن دور گردن تازه تراشیده شده ی مرد گره می خورد . لب های زن نزدیک لب های مرد می شد . مرد گونه های زن را می بوسد و با لبخند زن را روی صندلی می نشاند . اره هالی من مال توام بی ترس از گلوله . عزیزم بنشین تا برایت قهوه بریزم . مرد خیره در دکمه ی سبز قهوه جوش به تاریخ رسید های بانک نگاه می کند که ارام از درز کوچک کشوی قدمی بیرون زده است که باید تا پایان سال 2004 پرداختش کند . به چهره اش نگاه می کند که شبیه پدرش شده . با این تفاوت که تمام عکس های پدرش با لباس نظامی بوده . به مادرش که هنوز در سال 1975 مانده و در اندیشه ای اینکه تنها پسرش معشوقه ای از دست رفته اش است . معشوقه ای که زیر ااتش بار دشمن جان داد و هرگز جسدش به خانه باز نگشت .

+[ تاريخ یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()