انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شکل لب هایت را دوست دارم

وقتی می گویی

                       آه .

+[ تاريخ شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شما سه نفر شبیه یک معجزه اید . شبیه یک سفینه ی نجات در اخرین لحظات نابودی زمین .

 

برای :

سیف الله . پیغمبر . حمید گاو میش

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

فردا پوتین هایم را می پوشم . پیاده میروم تا ان سر شهر و فقط داریوش گوش می دهم . یادت هست بوی گندمش را بلند می خواندی . به برادر جان که میرسیدی بغض می کردی . من با برادر جانش جان کندم . با دست های تو اشک ریختم . با بوی گندمش زندگی کردن را اموختم . ان روزها که رفته بودی توی بغض و فریاد های خفه توی گلو جلوی تمام ترحم ها ایستادم و تمام خشم م را با ندیدنت از بین بردم . اما حالا سالیان درازیست که برای سالگرد نبودنت می نویسم . پیاده می ایم تا اخرین وعده گاهمان و ارام روی سنگ های سرد اشک می ریزم . بی هیچ ترسی . بی هیچ حس غریبی . می ایم و در میان اشک هایم با هم بهمن می کشیم و بوی گندم گوش میدهیم . تا ارام شوم . تا سیر شوی از حضورم . تا یادم بماند فرو رفتن سیبل هایت در گوشت نرم کودکی ام وقتی با تمام اشتیاقت مرا می بوسیدی . تنها ترین مرد با یک میم اضافه دوستت دارم .

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

تو میروی و من می مانم با غروب های دم کرده ی یک کویر . تو می روی و نورها به همان سرعت که امده اند می روند . تو میروی و من غرق می شوم لا به لای لباس هایت . میان شلوغی های یک اتاق و نورهای کم سوی یک چراغ . تو می روی و من متوسل می شوم به فلاسک و چایی های سیاه و سیگارهای خشک . تو میروی و من شبیه تمام روزهای تکراری به پایان میرسم .

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

ارام در اغوشت می گیرم . انقدر ارام که از بر کنی تمام بودن هایم را . بته جقه های کنار گوشت را می بوسم . کنار گوشت می خوانم با تو بودن را . می بوسمت . می بوسمت تا مست شوی . غرق شوی در میان دست هایم . چنگ هایم . بوسه هایم . مست می شوی . قایقت می شوم . اقیانوسمان می شود همین فرش های گل قرمز . می رانم تا ساحل . تا ان تخت که با تکان های تو زیرم مواج می شود . ان ساحل که خود جزیره ای می شود بی سکون . بی ریشه و می خرماند درون بیشه زار هایی که هیچ مردی توان ایستادن در ان را ندارد . بیشه زارهایی کبود با افق های بارانی .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()