انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

مرگ باید شبیه یک لباس عاریه ای باشد . کرایه اش کنی و روی مبل خانه ات جلوی عکس زنت بعد یک خود ارضایی بپوشی اش . زیپش را بالا بکشی تا نفست دیگر بالا نیاید .

+[ تاريخ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

باران که می بارد تو روی تمام شیشه ها نقش می بندی . شبیه آه می شوی . شبیه یک ای کاش .

+[ تاريخ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شب است و طبق ریاضیات افتضاح من تو دو هزار و پانصد و شصت و دو شب را بی من به صبح رسانده ای .
شاید هم بیشتر .

+[ تاريخ جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()