انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )
قامت تو را دیدم از دور. همان گونه راه میرفتی. رو می گرفتی و چادرت را از زیر پاهایت جمع می کردی.  تو را دیدم از دور دست های دور که دست کودکی خردسال را می فشردی. کودکی که اغشته به تو بود.  انقدر اغشته که گویی فرزند نداشته یا شاید داشته ات بود... تو را دیدم. تو را ندیدم. فقط قامت تو را دیدم با دستانت که غرق شده بود در سردی دستان یک کودک. شاید تو نبودی. شاید زنی، مادری بود که دست کودک خود را در دست گرفته بود. مادری که شبیه تو تو بود. تویی که قرار نبود مادر شوی...
+[ تاريخ دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

خرد می شوم در تک تک ثانیه های نبودنت... 

+[ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

شبان هنگام همچون یک وحی بر من نازل شو و بگذار سر انگشتانم از بر کند ایات تنت را . بگذار پیغمبری عریان شوم در اغوش فرشته ی وحی خویش . بگذار هم اغوشی مان تبدیل شود به کتابی مقدس . کتابی کامل . بگذار هماغوشی تن های  یک جنسمان دینی شود برای جهانیان .

+[ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()

نیستی اما همیشه هستی.

+[ تاريخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده ف ر و غ نظرات ()