انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )
هر شب حوالی ساعت یازده می امد پایین پل. یک تی شرت قرمز می پوشید و بازوهای خوش تراشش را می انداخت بیرون. موهای کوتاه داشت و قدی بلند. بالا بلند قرمز پوش یک چرتکه ی چوبی قدیمی داشت که هر شب به گردنش آویزان می کرد. ماشین ها ترمز می کردند.  جمله ای رد و بدل می شد و رقص انگشت هایش روی چرتکه شروع می شد. انگشت ها می رقصیدند. می رقصیدند تا رسیدن به عدد ایده ال. توافق که کسب می شد بلند بالا سوار بر ماشین ها می رفت سوی دورهای دور. اما فردا شب سسر ساعت یازده باز می گشت پایین پل و در نگاه حیران من می خندید.چون مسیح به صلیب کشیده می خندید. 
+[ تاريخ جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()

مست میان نور لغزنده ی شمع ها، لم داده بود روی مبل. قرار بود یک فنجان چایی بعد از پیاده روی کنار ساحل باشد. اما تبدیلش کرده بود به یک شاعرانه ای با طعم الکل. 
چشمانش روی چشم هایم دو دو میزد و می افتاد روی لب هایم. انقدر انجا می ماند تا دهانش خشک می شد. جرعه ای دیگر می نوشید و موهایش راه روانه میکرد، سمت چپ گردن کشیده اش. سمت عریان گردنش می افتاد لای پلک های من. 
راه فرارم باز بود اما بازی اش را دوست داشتم. ان عشوه ی پنهان میان چشمانش را. دوست داشتم پر از دود الکل بنشینم کنارش و او گاه و بی گاه وسط حرف هایش دستش را بگذارد روی ران م و چند سانت کشان کشان بالا بی اید از تنم و بی هوا دست پس کشد. سنگینی سرش را روی شانه هایم وقت خنده دوست داشتم. 
اما من به تمام این دوست داشته ها، دو شب پیش وقتی چمدانش را در اتاق گذاشتم و به سمت اتاق خودم رفتم،رسیدم. 
چشمانم را بستم و ارام ارام عریانش کردم. لب هایم تمام ارتفاعات تنش را فتح کرد و دستانم غارت کرد تمام پستی هایش را. من دو شب پیش با فتح تنش،  فتح تمام تنش بازی را برده بودم. 
فقط مانده بودم برای تماشای اغوای یک زن زیبا برای تصاحب ان چیزی که فکر می کند می تواند بدست بیاورد. 
+[ تاريخ جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()

شاید سهم تو از شادی ،ارامش ، همین دستان کوچک باشد که در استرس دست های مردانه ات را می گیرد و ارام می شود . شاید بعد ان همه سیاهی، این اتش روشن کند تو را . تمام تو را . سهم تو از خوشبختی می تواند صدای خنده ها و گریه هایش باشد یا ان زمان که اولین قدم را بر میدارد به سمت ت . یا اولین کلمه ، صدا یا هر چیزی که شبیه نام تو باشد و از میان لب های کوچکش بیرون اید .
حمید
سهم تو از زندگی همین بازی ها و سر به هوایی های پسرت است و سهم او از زندگی باید تمامیت تو باشد . بی کم و کاست .
شاد باشی مرد عزیز . شاد باشی مرد !

+[ تاريخ پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()

بچرخ . بچرخ . دور من . دور گل های قالی بچرخ . با چشم های سرخت بچرخ . بچرخ . از ان من بچرخ . برای من بچرخ .بچرخ انقدر بچرخ که دنیا بچرخد . بچرخ تا زمانی که ایستادی دنیا از چرخش ننشیند . بچرخ . بچرخ . بچرخ . تا زمان پرواز گل های قالی بچرخ .

+[ تاريخ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()

یک دست سیاه پوشیده بود.روی کنده ی نمور، دور از ساحل نشسته بود و زبانه های اتش روی صورتش محو می شدند. نزدیک که شدم از جایش برخاست. بلند بالا بود و سیه پوش. مثل یک ابر سیاه در اسمان نیلگون. نشستم. نشست. با حفظ فاصله نشست. نه انقدر دور که سرما رخنه کند به جانم و انقدر نزدیک که گرم شوم از هرم نفس هایش. یک فاصله ی کوتاه که حریصم می کرد برای لمس تنش. بازویم به بازوی تب دارش که رسید،سرش را چرخاند سمت نفس هایم. صورتش محو بود اما می توانستم لبخندش را حس کنم. صدا نداشت. در سکوت، میان پلک هایش واژه ها را می ساخت.اسمش گلاب بود. گلابتون.

+[ تاريخ جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()

خانه ی من درست در مرکز مثلث برمودای شهر قرار دارد. بیشتر نزدیک به راس بلند بالای بالایی، که استوار نوک کوه قد اعلم کرده.راس خارجی با کمی انحنا سمت راست خانه ام، وسط یک گودال نورانی جا خوش کرده است.. راس مرکزی کمی از من دور تر،در مرکز همهمه ی شهر(درست شبیه رفتاری که از یک ماده انتظار میرود) بساطش را پهن کرده.دو راس از این سه راس طبق افسانه های دنیای عرب به اذن پرودگار وهم ناپدید شده اند و روزی با ساز جنگ بر می گردند برای فتح. راس مرکزی اما مرده است. طبق افسانه های ایران خودش یک شهر بالاتر است اما تاج و تخت حکم رانی ش را اینجا بنا کرده و قرار نیست هرگز بر گردد. به گفته ی ادیان و افسانه نیمه کهن وقتی ان دو سر نَر داستان بیایند همه چی ارام می شود و این مثلث تبدیل می شود به یکی از چند در بهشت. 
اما خداوندگار وهم در یاداشتی به خط خویش تاکید کرده اند که این مثلث یک مثلث عشقی بوده است که بر اساس هرج و مرج ایجاد شده از انتشار این خبر مجبور به پنهان کردن دو راس نر داستان شده است و مکان تاج و تاخت ماده را نا معلوم اعلام کرده. صرفن برای هر تن یک گنبد ساخته است و عده ای مرید. 
و در جایی و مکانی دیگر دو راس مثلث محکوم به جنگ به یکدیگر ند تا ابد

+[ تاريخ جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()