انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

خستم . لباس خوابت بپوش و میان بازوهام گم شو . شاید نفاسات و گرمی لب هات ارومم کنه .لباس خوابت بپوش گم شو توی شهر تب الود تنم . خستم . شاید با همین ته مونده دستات تیکه های لباست بشه اروم شد .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()