انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

این روزها که نیستم خبر خاصی نیست . دارم سعی می کنم توی ادم های دور و برم تو را بسازم . شاید شد فاحشه ی کوچکم و شب ها خدایش شدم وسط خیسی تنش . با ناله هایش عبادتم کرد و پشت پا زد به تمام دست های پیامبران دروغی . شب ها لباس ارغوانی می پوشد جای تو مینشیند لبخند میزند و با هوس های تازه رسیده اش لبانم را می بوسد . فاحشه کوچک من بوسه هایش عبادت است خنده هایش شکر گذاریست و اب های جاری شده از تنش قربانیست برای خداوندگارش . شاید روزی یکی از بچه های نرسیده اش را برایم قربانی کرد . وقتی که ایمان اورد دیگر اسمش فاحشه کوچک نیست . میشود دختر ارغوانی شعرهایم . جایت را زود میگیرد باور کن .

+[ تاريخ یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()