انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

10 بار این کف پوش لعنتی شستم اما هنوز اون رنگ قرمز میبینم . از هر طرفی نگاش کنی قرمز . گرمه . خسته م از این قرمز لعنتی . کنارش می خوابم . هنوز گرمه . صدای نفس نفس زدنش میاد . بلند میشم . زیر مبل یه تیکه صورتی از پازل پیدا می کنم . نرمه و مرطوب . مال کدوم قسمتشه ؟؟؟ هنوز گرمه . تلفن میره رو پیغام گیر . نگران نباش لیلا دیدن سالم بوده همون مانتوی سرمه ای تنش بوده . نگران نباش ... در فیرز باز می کنم گوشت ای سفید و صورتی مرتب چیده شدن . بعضی تیکه ها قرمزن.همون قرمزی کف سالن قرمز لعنتی . هنوز گرمن. لباش قرمز و گرمه . صدای نفساش میاد ... مانتو از توی کاور در میارم . نه از لکه خبری نه چروک . رنگ لاکش یادم نمیاد . همیشه رنگ لاکش با مانتوش ست میکرد ... کشوی دوم فریز باز می کنم . این کشوی مورد علاقه م . از اون پشت درش میارم . هنوز گرمه . انگشتای بلند و کشیدش با ناحن های سرمه ای . انگشتا رو میزارم سر جاش . هنوز گرمن . باید کف پوش دوباره بشورم .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()