انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شب ها بی خوابم . روزها کرخت از قرص هایی که دیگر مرا نمی خوابانند . سیگار ها را با طعم الکل می کشم و روی دیوار تصاویر در هم بر هم ترسیم میکنم . گاهی متوسل میشم به شاملو گاهی به فروغ . گلشیری می خوانم و بکت نوشخوار می کنم . تعادل روانی ندارم . عاشق دختر همسایه شده ام . صبح ها با تاپ نارنجی اش پشت پنچره بدنش را کش و قوس میدهد . به پسرم فکر میکنم که الان مورچه ها از سوراخ گوش هایش اجزای درونی اش را خورده اند . به زنم که نیست و قرار است با اتوبوس جمعه بیایید . به اتاق به هم ریخته . به شیشه خالی ودکا . به هم اغوشی با دختر همسایه . به تهوع های سارتر و حماقت های خودم . باید قرص هایم را عوض کنم . شاید دیوار این اتاق را . نمیدانم .

+[ تاريخ پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()