انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

قرار است بیایید . قرار بود دیروز بیایید که نیامد . سوار اتوبوس است . اما کدام صندلی نمیدانم . با من که باشد صندلی پشت راننده میشیند و با هر سبقت مرا محکم بغل میکند . قرار است صبح رسیده نرسیده اینجا باشد . از بس امد و نیامد نمیدانم فردا واقعن می اید یا نمی اید . شاید هم امد این نوشته ها را خواند و باز خندید به دیوانه بودنم . به کتاب های پخش و پلا و ایده های بی سر و ته م . دلم می خواهد بیایید . اما از وقتی پسرم رفته است کسی نیامده . همه رفته اند حتی خواب هایم . بی خواب شده ام .می ترسم از نیامدن ها. باید حیاط را بشورم که اگر امد رد پای ادرار داغ پسرمان را نبیند که داغش داغ تر شود . پتو حوله و اسباب بازی هایش را در پستو پنهان کردم . قرار است بیایید و اگر بیایید شاید من هم برگردم به زندگی . شاید قرص هایم مرا ترک کردند و سیگار ها نام مرا به فراموشی سپردن . باید به دخترک دارو فروش سفارش کند الکل های سفیدش را به کس دیگه بدهد . قرار است بیایید و اگر امد شاید باز هم پسری دیگر امد برایمان ... اه ... قرار است بیایید . کی ؟؟ کجا ؟؟ نمیدانم . دعا می کنم بیایید با روشنایی فردا . قرار است بیایید .

+[ تاريخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()