انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

باید با رشوه وارد پشت صحنه شوم . وقتی در اتاقک وسط گل ها و نامه ها گم شده گیرش بیندازم . روی دیوار تکه دهم . خیره شوم به تصویر روی اینه های اتاق و برایش همه چیز را تعریف کنم . از اولش تا همین الان که اینجا ایستاده ام . شاید بلند شد . نزدیک شد . نزدیک شدم و نقطه ی اتصال ایجاد شد . شاید پای همین دیوار منعکس روی تمام اینه ها کارمان تمام شد . یا کارمان کشید به اتاقی در هتل و شب را با هم ماندیم . باید امتحانش کنم . از ان زن هایی ست که هر کسی باید یک بار طعم اغوشش ، طعم لب هایش را بچشد .

+[ تاريخ جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()