انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

مادرم حالش خوب نیست . توهم فانتزی دارد . در توهم هایش همه چیز خوب و ارام است . فقط یک چیز بد است . یک چیزی که شبیه وصله ناجور چسبیده است به این توهمات ارام و فانتزی اش . توهم هایش با دوز قرص هایش تغیر می کند . وصله هم با دوز قرص ها کوچک بزرگ می شود . این وصله مسبب تمام بد بیاری های مادر است . از کودکی تا به همین دیشب که در توهم بود یا همین الان که تازه وارد دروازه های توهم شد . خودش می گوید این وصله را یادش نمی اید . البته در واقعیت هایش . این وصله گاهی پسر باز است . گاه سعی در اغفال همسرش دارد . گاه لزبین دو اتیشه ارمان گرا .گاه دخترک سر خوش و بی خیال . گاه غرق در معصومیت . این روز ها در همین توهم اخری وصله را معتاد جلوه میداد . اما دروغ می گوید که یادش نیست . این حرف ها را به زن وصله هم زده بود در واقعیت . در توهم هایش جای همه خوب است جز وصله . این روزها حال وصله هم خوب نیست. مادر وصله حالش خوب نیست . توهم فانتزی دارد .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()