انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همه جا پر بود از بنفش تیره . روی دیوار باریکه ای نور بود که بدنش رو به دو نیم تفسیم میکرد . مرزی که باعث می شد مو هایش طلایی تر به نظر برسن . سبزینه ی بی انتهاش رو به نور بسته بود و صدای نفساش بلند تر از حال عادی بود . خواب بود . وقتی نفسش هاش بند اومد . توی اون همه بنفش گمش کردم ... فقط ازش 2تا تیله ی سبز رو تخت پیدا ست ...

+[ تاريخ جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()