انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

می گوید بی احساسم . می گوید زود یادم میرود هر انکس را که میرود . حتی پسر کوچکمان را که الان تا نیمه زیر خاک ها تجزیه شده است . خیلی چیزهای دیگر هم می گوید که بغض می شوند تو گلو . اما اگر از یک مرحله ای رد شده باشی خوب یاد می گیری که نباید جلوی هر کس و نا کسی بغض کرد اشک ریخت یا حتی بگذاری بدانند داغ داری . باید تنها زیر نور بارون خیابان ها قدم بزنی اهنگ مورد علاقه ات را گوش کنی و برای تمام غم ها و تنهایی هات بدوی . گاهی هم تکیه بر درخت یا دیواری بدهی و یک سیگار روشن کنی . اما باید اشک ها را نگه داری . نباید کسی بداند در سینه چه داری !

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()