انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دیوانه بود . هر شب از دیوار ها صدای صحبت غربیه ها را می شنید . از ترسش شب تا صبح پای پنچره ی همیشه بازش می نشست . سیگار روشن می کرد و به صدای غریبه ها گوش میداد . دیوانه بود . از فضاهای بیرون از این 4 دیواری هراس داشت . تمام خرید هایش را شاگرد سوپر سر کوچه برایش میاورد . دیوانه بود و دل تنگ پسرش . از این صدا های هر شبه و از زنی که هر شب در چارچوب خانه ی رو به رویی با او اتش به اتش سیگار می کشید . با او لباس های هم رنگ می پوشید . حتی بخار های چای یکسانی داشت . می ترسید . دیوانه بود . از وقتی این صدا ها امد دیوانه تر شد . برف میبارید . زن روبرویی سیگاری روشن کرد . صدا ها زیاد تر شدند . سرش شروع به سوت کشیدن کرد . دیوار ها چرخیدند. دیوانه بود . با زن روبرویی از پنچره ی همیشه بازش به روی برف ها افتادند .

صبح روز بعد رفتگر او و انعکاس تصویرش روی شیشه های ساختمان روبرویی را به دست نعش کش داد . دیوانه نبود .

+[ تاريخ پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()