انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

4 سالش بود . صدای جیغ و فریاد از باغ پشتی میامد . از میان جمعیت جلو رفت . دختر عموی 3 ساله اش روی اب معلق بود . تنش یخ کرد . دستی گلوی کوچکش را فشرد و تمام تنش پر شد از دانه های ریز عرق .
13 سالش که شد عاشق پسرک ریز اندام نیمکت سوم شد . با رفتارهای مردانه اش دل پسرک ریز اندام نیمکت سوم را برد . عصرها زیر سایه ی درختان باغ کربلایی لم میدادند حرف میزند . گاهی لبانشان را روی هم می کشیدند . گاه دست میزند به اکتشاف بدن افتاب سوخته ی یکدیگر .
تابستان 13 سالگی خانه خالی همسایه را یکی از کارکنان سفارت پر کرد . زنش فرنگی بود . دخترکی قد بلند و مو بور داشت . چشمانش رنگ حوض فیروزه ی مادر بزرگش بود . عصرها میان پسر های کوچه پرسه میزد . دامن بالا زانو می پوشید با پیراهن های یقه مردانه ی تنگ . همه جا حرف از ساق پاهایش بود گردی سینه های سفتش . دل دخترک را برد . دخترک را می برد ته باغ کربلایی زیر درخت چنار . دل باغ پر بود از ناله های هوس برانگیز و سایش تن هایشان .
پسرک ریز اندام نیمکت سوم همه چیز را دیده بود . تهدید کرده بود . کتک مفصلی هم خورده بود .
روز بعد . افتاب نزده صدای تکبیر مردم بلند شد . توی گرگ میش و هجوم جمعیت پای جوب باغ کربلایی رسید . جمجمه پوکیده پسرک ریز اندام نیمکت سوم کنار اب بود . تنش یخ کرد . دستی گلویش را فشرد و تمام تنش پر شد از دانه های ریز عرق .
29 سالش که شد . دخترکی دلش را برد و دست رد به سینه اش زد . برای تماشایش اپارتمان ان ور کوچه را گرفت . شب ها نگاهش می کرد . تا 6 ماه بعد . صبح یک روز با صدای کش دار اژیر پلیس ها و امبولانس بیدار شد . زنی چادری در چارچوب در روبرویی گریه می کرد . مردی تسبیح سبزش را می چرخاند . وسایلش را جمع کرد. دم در دخترک را میبردند . تنش یخ کرد . دستی گلویش را فشرد و تمام تنش پر شد از دانه های ریز عرق . دست کرد در جیبش و پارچه خون الود را لمس کرد . پارچه را در جوب انداخت . از خاطرش حوض فیروزه ی مادر بزرگ گذشت و جسد معلق دختر عمویش . جمجمه پوکیده پسرک ریز اندام و رقص سایه ها روی سقف اتاق خواب دخترک روبرویی .

+[ تاريخ پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()