انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

قد بلندی داشت . همیشه ساعت 8 کنار درخت پیر می ایستاد . کفش های پاشنه بلند مشکی می پوشید . رژ لب مسی میزد و همیشه ی خدا موهایش هم رنگ چشمان و ابرو هایش قهوه ای روشن بود . همه چیز شبیه همان روز اول بود که دیده بودمش . یا روز اولی که هر کس دیگری میدیدش . تا قبل 8.20 دقیقه سوار ماشین می شد و میرفت . سوار ماشین های متفاوتی میشد . هر کسی یه حرفی میزد . جوان ها عاشق ش بودند و پیرمدها می گفتند فاحشه است . خود فروشی می کند . اما شیک و تمیز با مشتری های ثابت . اما محل سگ به هیچ کدامشان نمیداد . دل مرا هم برده بود . شب ها بی هدف حوالی هشت همیشه انجا بودم . لبخند هایش را دوست داشتم . میگفتن چهل و هشت نه سالش است . اما قیافه اش به زور سی و پنچ را نشان میداد . یک شب ماشین علی را گرفتم و جلوی پایش ترمز کردم . نگاهم کرد . خندید . جلوتر که امد بیشتر خواستمش . زنگی زد . قرارش را کنسل کرد و سوار ماشین علی شد ...

+[ تاريخ جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()