انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

خانه علی خالی بود . خیلی وقت بود که خالی بود . پیراهن قرمز پوشیده بود با دامن بلند مشکی . چاک دامنش ساق های سفید را به رخم می کشید . سیگاری اتش زد . سیگار مسی شد . تمام فیلتر های سیگارش مسی بود . گیچ بود از مستی کال ویسکی و سیگار های پشتش . تنش را به اهنگ داد . با هر نوت می چرخید و می چرخید . صدای خنده هایش را دوست داشتم . عشق بازی کوتاهی بود وسط اتاق خواب علی و خواب عمیق و رضایت بخش پریسا . سیگاری اتش زدم . فیلترش میان فیلتر های مسی گم شد  . خواب بود . دستم را روی گلویش کشیدم . سیب گلوی کوچکی داشت . نرم بود .داغ شد . صدای خر خری امد . مایعی گرم بیرون زد . لزج بود . شوری خاصی داشت . بعد از ربع ساعت دلمه دلمه شد . دست هایم را شستم . پریسا خواب بود . همه جا پر بود از مسی های نصفه . مسی های کامل . مسی های لعنتی ... . فقط اتاق خواب علی بود که قرمز مانده بود . از همان قرمز های لعنتی .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()