انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

فریز پر بود . نمیدونم چی توش چاپونده بود . کیسه سنگین سیاهی از پای تخت برداشتم . گذاشتم پشت ماشینش . ادرسم توی یه ورق نوشته بود . خیلی دور بود . تا برسم اونجا دم دمای صبح بود . پلاستیک گذاشتم پای یه درخت پیر . خودش اینجوری خواسته بود . این فریز کلافم کرده بود . از دکه سر کوچه 10 تا قالب یخ گرفتم . از اون بزرگا . شبیه تابوت بچه بود . خردشون کردم . ریختمشون تو وان . محتویات فریز خالی کردم تو وان . باید زودتر میرفتم . خورشید که بالا بیاید خیلیا از جریان خبر دار میشن . خسته بودم . پای چشمام سیاه بود . بسته ها رو غرق کردم توی یخا . یه چیزی توی دلم تکون خورد . گلوم سوخت . تنم داغ شد . بالا اوردم . باید بهتر می بریدمش . زدم بیرون .
فردا توی روزنامه خوندم جسد زن 49 ساله کنار خیابان پیدا شد . قاتل احتمالی تیکه تیکه شده در وان حمامش پیدا شد .
باید تمیز تر می بریدم .علی حقش بهتر از اینا بود .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()