انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

نم نم باران بود . تا باغ راه زیادی بود . مانده بودم میان درخت های سر به فلک کشیده ی جاده . دم بازدم هایی که بخار میشد . دود سیگاری که شبیه پیکره زنی میشد . پاهایم نای رفتن نداشت . تا باغ راه زیادی مانده بود . موتوری از دور میامد . مرا شناخت . سوارم کرد .. تا باغ راه کمی مانده بود . در زنگ زده ی سنگین با صدای ناله ی خفناکی باز شد . باغ پیر بود و کرخت . ناله ی کلاغ ها را در دل داشت و زوزه ی گرگ های نابالغ . تا عمارت را زیادی نبود . دیگر عمارت عمارت نبود . خرابه ای بود . با تکه چوب ها ، وسط اتاق ایینه ی قدیمی اتشی پربا کردم . از جیب پالتوم شیشه ودکا را در اوردم . سر کشیدم . از اینجا جیز زیادی یادم نبود . یعنی از زندگیم چیز زیادی یادم نبود . اتفاق های دیروز را هم فراموش می کردم . حتی دیدارهایم با ان مرد قد بلند که گاه گداری شبیه خودم بود . اما خوب یادم مانده از اول هر که را خواستم به طرز وحشتناکی مرد . طلسم شده بودم . طلسمم از مرگ مادر شروع شد . همانجا که هنوز با بند ناف به تن مرده اش وصل بودم . خسته بودم از این سایه ی مرگ ... باید کاری می کردم . همه چیز از همین عمارت شروع شد . همین عمارت یخ زده . فلز سردی توی دستانم بود . با این اتش لعنتی هم گرم نمیشد . نصف بطری را بلعیده بودم اما هنوز سردم بود ...سردم بود . سرد تر از هر وقت دیگر . باید کاری می کردم . باید ...

+[ تاريخ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()