انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

باغ را سیاهی زده بود . قار قار کلاغ ها دم غروب قطع شده بود . زوزه ی گرگ ها به گلوی باغ رسید بود . دالان پر بود از صدای پاهای برهنه باد . هوا سرد تر شده بود . شعله های اتش روی تیکه های ایینه ها می رقیصدن . باغ شبح زده بود . انگار کسی بود ولی هیچ کس نبود . ناله ی خفتاک در بلند شد . سایه ای بلند روی در افتاد . یک قدم عقب رفتم . مردی می امد انگار که نمی امد . باد سرد دالان را پر کرد . مرد هزار تیکه شد درون تیکه تیکه های اتاق ایینه . در دستانش چیزی برق میزد . مرد خیس بود از باران نباریده .
همان مرد قد بلند فراموش شده بود . همان که کمی شبیه من بود . چشمانش قرمز بود . جلو امد . دست روی شانه ام گذاشت . چرخاندم . از پشت در اغوشم گرفت . کنار لاله گوشم را بوسید . چشمانم را بستم . از زیر گردن گرم شدم . صدای زوزه ی گرگ ها به سر باغ رسیده بود . تنم سست شد . غرق شدم در قرمز . انگار مرده بودم . اما نمرده بودم . بودم اما نبودم . مرد پای اتش نشست . سایه اش روی سقف می رقصید . مرد را دیده بودم ... مرد را می شناختم اما نمیشناختم . مرد شبیه مرگ بود . همان مردی بود که سفارش یخ ها را داده بود . همان هایی که شبیه تابوت بچه بودند . ادرس ان درخت پیر را هم داده بود . رقص سایه اش روی سقف اتاق همسایه . ته همین کوچه پای چوب کربلایی هم بود . یا بالای سر جسد معلق دختر عمویم ... مرد رفت و من دیگر مرده بودم .

+[ تاريخ جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()