انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

حالش تعریفی نداشت . پای پنچره لا به لای عکس ها نشسته بود و سیگار می کشید . اتش به اتش . دیر رسیده بود . وقتی رسید که نفس های اخر را زیر حجم سنگین سقف می کشید . بلندش کرد . لب هایش را روی لب هایش گذاشت . چند فشار . اما دیگر ... دیر شده بود . چاقوی جیبی شکمش را شکافت . کیسه ای کوچک بیرون ریخت ... خیلی دیر شده بود . کبود بود . کوچک . سردش بود . زن را به همراه محتویات شکمش لای پتو پیچید و 3 نفری از باغ بیرون زدند . توی گرگ میش هوا و زوزه سگ ها زمین را می کند . چال ترین چاله ای که تا بحال کنده بود . پتو را در چاله گذاشت . اسم زن را یادش نمی امد . فقط میدانست منتظر سایه بوده . خاک ها را بر گرداند سر جایش . امد و نشست همین جا . پای پنچره و به تاب خوردن زن میان سقف و زمین فکر کرد . زن همه چیز را دیده بود . همه چیز را میدانست . زن ، برادرش را در باغ دیده بود . برق چاقو را زیر گردنش ... . زن را دوست داشت . سایه را هم . سیگارش را خاموش کرد . به تک تک شان فکرد کرد . به برادرش . زنش . دخترش سایه . ماشه را کشید . مشتی رنگ قرمز روی دیوار ماند ...

+[ تاريخ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()