انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همه جا هستند . روی سقف . روی زمین . لا به لای لباس هایم . روی پرده عنابی رنگ اتاقم . همه جا هستنند . حتی لای دکمه ها مربعی شکل کیبورد . حرف میزنند . راه میروند . یک سری هم جنازه هایی بیش نیستند . حرف میزنند . از گذشته های دور تا اینده ای که نصیبشان نشد . حرف میزنند . حرف میزنند . قاطی یشان یک مهندس هست . یک نقاش و موزیسین هم داریم . ان وسط تر ها یک دامپزشک خوابیده . دلم نمی اید خفه یشان کنم . حتی جنازه هایشان را جمع کنم . احساس نزدیکی دارم با هر کدامشان . اگر درست به هدف میشستند . یا اگر هدف درستی بود همه چیز خوب بود . اما من ماندم هدف های بد اسپرم هایی که به در و دیوار خوردند . پدر خوبی نمی شوم . نه !

+[ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()