انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دوز قرص هایش که بالا میرود هذیان می گوید . شب را روز می بینند و روز را شب . دوز قرص هایش که بالا رفت قرار شد به تخت هایی فلزی بسته شود با یک سری سیم به سرش . یک جریان کوتاه و فراموشی موقت تا یادش برود قرص هایش را توی کدامین دخمه پنهان کرده است . تا یادش برود این قرص های لعنتی را که ماهی یکبار بالا می اندازد تا ارام بخوابد و خواب معشوقه اش را ببنید . وقتی خواب است نگرانم . نگران نفس های یکی در میان و خطر به کما رفتنش . گاهی هم دوست دارم وسط خواب های عمیق ش دست هایم را گره کنم دور گردنش به نزول نفس هایش گوش کنم . توی اتاق ان طرف خانه خوابیده . شب قبل با زنم دعوا کرده . گفته دست از سر دردانه یک شبه اش بر دارد . خیلی چیز های دیگرم گفته . قرص ها را خورده خوابیده و پیامک داده که حلالم کن . دوز قرص هایش که بالا میرود دلش برای همه تنگ میشود . از مادرش تا گاوهای سیاه و سفید بچه گی اش . دوز قرص هایش که زیاد میشود (زیاد یعنی هر 6 ساعت 10 عدد الپرازولام ) خیلی چیز ها را یادش میرود . اما من را یادش می ماند . اگر به عقل در مانده اش میرسید مرا عامل اصلی انقراض دایناسورها میکرد . باید دلیل خواب هایش یک نفر باشد . دلیل زندگی از هم پاشیده اش . نمی شود که همه جا جاربزند معشوقه ای پنهانی دارد . باید کس دیگری مقصر باشد . دوز قرص هایش که بالا می رود ... . باید به همان تخت های فلزی ببندمش . قبل از اینکه انگشتانم دور گردنش گره بخورد .

+[ تاريخ پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()