انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

تصورش کن با موهای کمی بلند تر . پیراهن مشکی بلند . بلند تا مچ پاهای باریکش . چاک پشت پیراهنش را هم تصور کن . طوری که ساق های سفید و براق_ برجسته اش قرینه ی چشم هایت را پر کند . یقه پیراهنش را هفت کن . تیزی هفت بنشیند لای چاک سینه اش . سینه های سفت با رگ های بر جسته ی صورتی . موهایش را یک کم بلند تر تصور کن . شاید قهوه ای . شاید طلایی . خبر از این روز هایش ندارم . چشمانش اما هفت رنگ بود . مثل هفت خط بودنش . برق هم میزد . از ان برق هایی که دلت را سفت می چسبد و ول نمی کند . پاهایش را ظریف تصور کن . زیادی ظریف . تا حدی تو را یاد داستان مسخره ی سیندرلا بیاندازد . فقط یاد پاهای سیندرلا نه بقیه ی داستان . خنده هایش را اشنا تصور کن . انگار سالیان است صدای خنده هایش توی گوشت چرخیده . کمرش را باریک . باریک ترش کن . به پیراهن بلندش هم کمری پهن اضافه کن . کمری که نصفش کند از وسط . نصفش بالا بماند . نصفش پایین . تصورش کردی ؟؟؟ اسان بود . حال میشود با دست هایت روی تنش رنگ عشق بپاشی یا بی حاشیه راه همخوابگی را پیش بگیری . شاید روی مبل روبرویت نشست تا صبح برایت فلسفه بافت . هر جور می خواهی ادامه اش را تصور کن . تصورش راحت است اما بدست اوردنش ... ! به ان فکر نکن ! غیر ممکن است !

+[ تاريخ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()