انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همین حوالی کسی را دیدم که شبیه خودم بود و کمی شبیه تو . عجیب بود برایم بودنش . کم پیدا می شود کسی که شبیه من و تو باشد . میدانی ؟ از ان دست زن هایی بود که کم یاب است و به جای نوشتن باید رقاص میشد . حرف ها  را میرقصاند پی هم و خودش یه گوشه نظاره گر این رقص اغوا کننده می شد . خواسته هایش هم  عجیب بود . چند شب پیش دلش لالایی پری زنگه را می خواست . شب قبل ترش نمایش رقص پاییزی شبنم طلوعی را . از ان سرزمین ها ناشناخته است که دوست داری کشفش کنی و هرچه را میداند ببلعی . هنوز چیز زیادی ازش نمیدانم جز نقطه جغرافیایی اش و چند نکته ی کوچک . هر تصوری هم که هست سیاه و سفید است . شبیه عکسش . حال و اوضاع این روزهایش هم خاکستری است . انگار همه گیر کرده ایم توی این خاکستری لعتنی . شاد هم باشیم باز هم خاکستریم .  نسل رو به انقراضیم . رو به تاریکی .

+[ تاريخ جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()