انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

سر ندارند . تنه هایشان از زیر سینه ها شروع می شود تا مچ پا . پیچیده شده اند لای دستار های سیاه . حرف نمی زنند . پچ پچ می کنند . لب ندارند که تکان بخورد . اما پچ پچ می کنند . مثل مگس ها که وز وز می کنند . راه که می روند صدا دارد . تق تق . تق تق های اهسته . تق تق های بلند . تق تق های ملایم . انگار سم دارند . تق تق . باز پچ پچ می کنند . عده ای کمی قهقهه زدن را بلدند . انها پچ پچ نمی کنند . قهقهه می زنند . مثل استارت ماشین در یک روز برفی . اما بیشتر پچ پچ می کنند . توهم دارم . زن های بی سر . بی گردن . بی سینه . بی پا . پیچیده در دستار های سیاه که فقط پچ پچ می کنند . وز وز می کنند . قهقهه می زنند . شبیه مگس های بزرگ . زن های دوست نداشتنی . مگس های دوست نداشتنی . پچ پچ . وز وز . قهقهه .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()