انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

سه ضربه چاقو روی بازوی سمت راستش . سربازی که بی وقفه سوال می پرسد . بیمارستانی که خواب ندارد . پچ پچ . گریه . ناله . رفت و امد سرسام اور . سه ضربه چاقو پشت چراغ قرمز . غریبه بودند اما زیاد . شش نفر به چهار نفر . چوب و چاقو . دو نفر سرهایشان شکست . یک نفر فرار کرد . این ماند و سه ضربه چاقو روی بازویش . ترسیده . رنگش پریده . همیشه ترسو بود . از همه چیز می ترسید . از این بیمارستان بیزارم . ورودیش مرا صاف می برد تا سرد خانه سرد و نمورش . حالم خوب نیست اما باید خوب باشم . مثل 8 سال پیش . شاید 9 سال پیش . همه ش سرد خانه جلوی چشمانم هست . مادرش گریه می کند . لباس های ابی . اتاق عمل . بیهوشی و عمل طولانی . سالنی یا عرض ده قدم و طول دوازده قدم . یک صندلی برای پیرمردی که تازه از راه می رسد . 3 ضربه چاقو وقتی چهارده سالش بود . داستانی میشود پر اب و تاب برای پسرش و نوه هایش . 3 ضربه چاقو . سردخانه ی گوشه حیاط . لباس هایش بوی خون میدهد . لباس های او هم بوی خون میداد . 9 سال پیش . بوی تنش هم شبیه اوست . 9 سال پیش اخرین لباس های پدرش را تحویل گرفتم . الان لباس های خونی پسرش را . پسرش به بخش رفت و پدر به سردخانه . سردخانه ی ... . حال من خوب است . مادرش خوب است ؟ همه چی در امن و امان است اسوده بخواب . من هم ... خوبم ... خوب .

+[ تاريخ جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()