انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

از این جا همه چی نقطه چین است . نقطه های سیاه . قرمز . سفید . نارنجی . نارنجی . نارنجی . مثل همین نورهای نارنجی تیرهای دراز و بی قواره برق که پخش شدن روی شکم سرد و سفید خیابان . نارنجی های حل شده در مه . دم و بازدم های گم شده در دود سیگار . زنی که عرض طولانی پشت بام را می رود و می اید . عصبی ست .  صدای جیز خاموش شدن سیگارش رو برف ها و کبریت زدن سیگار بعدیش می اید . ساکت در خودش فرو فرو رفته است . از او یک نقطه ی نارنجی مانده و بس . خیره می شوم به نارنجی های پی در پی . صدای قدم هایش نزدیک می اید . به نقطه چین ها خیره می شود . گردنم را می بوسد . سرش را در موهایم فرو می کند . سفت در اغوشم می کشد . یک ضربه . اسمان قرمز . نارنجی های تیرهای دراز و بی قواره برق . برف های اب شده روی صورتم .  ضربه . نرمی تنش . اسمان قرمز . نارنجی تیرهای دراز و بی قواره برق که پخش شدن روی شکم قرمز و داغ خیابان . نارنجی . سیاهی .

+[ تاريخ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()