انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شالش سبز بود . چشمانش هم سبز . با نگاه های غربیه ها هول می شد . شالش را صاف می کرد . ابرو هایش را وارسی می کرد . لبخند هایم معذبش می کرد . نگاهش را می دزدی و باز باز می گشت سمتم . ابرو های دست نخورده . صورت پر از مویش اعتماد به نفس ش را کم کرده بود . دست نخورده بود با گونه های قرمز از شرم ریر نگاه های لبخند وارم . پله ها را دو تا یکی بالا رفت دخترکی که شبیه روز های اول تو بود . دوست داشتنی بود .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()