انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دوستش داشتم از همان اول . از همان وقتی که موهایش را می بافت و توی علف زار های می دوید . می دوید . می دوید تا به نفس نفس بیافتد . دست هایش را روی زانو هایش می گذاشت . نفس می کشید . به شکل پروانه ها روی علف های نم دار دراز می کشید . همیشه عقب می ماندم از دامن پر چین و موهایی که شلاق میزد باد را . وقتی می رسیدم که نفس هایش تازه بود و بوی علف پیچیده بود لای تنش . خیره به اسمان بود . نباید صدایش میزدم . سعی میکرد با چشم هایش شکل ابر ها را عوض کند . زیبا بود ... دوستش داشتم همان موقع که پای موتور اب دهخدا با بدن خیس از اب بازی گونه ی راستم را بوسید . دوستش داشتم وقتی شب های تابستان روی پشت بام از ترس زوزه ی سگ ها سفت بغلم می کرد و می خوابید . دوستش داشتم با ان مقنعه ی کج و کولش . کوله پشتی نو و کتاب های جلد کرده اش .  ان روز هم دوستش داشتم وقتی پدرش در نفس های اخر سپردش به من که من پسپارمش ... . دوستش دارم با ان لباس سفید کنار دست ان کسی که به او  سپردمش ... دوستش داشتم ان شبی جلوی در اتاق با ان لباس سفید اشک ریخت و لب هایم را بوسید . راضی بود به فرار و ناراضی ار زفافی که خود خواسته بود . دوستش داشتم ان شبی که دستمال خونی را به دست مادر شوهرش سپردم . دوستش داشتم ان شب که در تاریکی ده وسایلم را جمع کردم و رفتم . همه ماندند و با این سوال بی جواب که دختر کربلایی را چه شد شبانه رفت و هر گز نیامد ....

+[ تاريخ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()