انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

حال و روزم که خوب نباشد دور و برم خالی می شود . حال و روزم که خوش نباشد پاچه ی ارباب رجوع ها کوتاه می شود . با یک دالبر دالبر دلچسب . حال و روزم خوب نباشد بی تمرکز می شوم . اتاق پر می شود از دود های معلق بی مقصد . حال و روزم که خوش نباشد به همه چی گیر می دهم . از نگاه کنجکاو ادم های تازه وارد تا مردی که بی حواس چیزی را روی زمین پهن می کند . حال و روزم که خوش نباشد می شوم فریاد . فریادی که همه را غرق در سکوت می کند . حال و روزم که خوش نباشد تا کمر خم می شوم از پنچره و سیگاری دیگر اتش میزنم و این ارزو را در سر می پرانم که کاش صدایم بلند تر بود تا سر این عابر های بی هدف هم داد میزدم .

+[ تاريخ جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()