انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

از یادم نمیرود . ناخن های پوست پیازی ات را . رژهای سربی رنگت را . انگشت های کشیده و پر از چین و چروکت را . ان لب های کوچک که هر واژه را با لهجه ی خاص خودش بیرون میداد . قهقه زدن هایت را . تمام اشتیاق های نهفته ات برای داشتنم ... دارم میچرخم دُر حاشیه ها . دُر داشته های تو نداشته های من . دارم باز می چرخم بی تنبک و منقل سیاه شده ی پدرم . اصلن بی هیچ دُر تو چرخیدن زیباست . دُر ان عطری که شبح تو را ساخته . یا چشمان خیره من که عابری شبیه تو را با استرس دنبال می کند تا یک نمیرخ . تو نیستی و یک نفس عمیق ... . دارم راه میرم دُر حاشیه هایت . دارم هی میسازمت باز خرابت میکنم که یادم برود پیرزن 50 ساله ای را که هنوز دوستش دارم . بر خلاف تمام مخالفت های مادرم . پیرزنی را هزار سال است رفته اما عطر موهایش همیشه با من است . می خواهم یادم برود این عدد و ارقام های لعنتی را که دورت کرد . دورم کرد . یادم برود پیرزن 50 ساله ای را به اوج رساندم و تنهایم گذاشت .

+[ تاريخ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()