انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

بیا و به روی خودت نیاور . پشتت را بکن به من . خودت را بزن به ان راه . انگشت های سردت را تا ته در اب فرو کن . دور گردی بی نقص بشقاب ها بکش . بیا . بیا و خودت را بزن به نفهمی محض . صدا پاهایم را نادیده بگیر . با سنگینی حجم نفس هایم روی سفیدی بی موی گردنت هم بر نگرد . رهایم کن به حال خودم . بزار انقدر نزدیک شوم که جرات بوسه بر گردنت همه ی وجود سردم را فرا بگیرد . نادیده بگیر مرا . برای ساعتی . فکر کن شبح من است . همان شبحی که هر شب برای خودت می سازی و تنگ در اغوشش میگیری . بیا و خودت را بزن به ان راه . تا برسم به لاله ی گوش سمت چپت . دست هایم را از روی پهلو هایت کشان کشان برسانم به گودی کنار سینه هایت ... چشمانت را ببند . نفس عمیق بکش . بزار لب هایم جان بگیرد پشت گردن سفید بی مویت . بزار دست هایم جان بگیرد روی گردی بی نقص سینه هایت . اب دهانت را قورت بده تا تن تب دارم را بچسبانم به تن لرزانت . بزار هم باشم هم نباشم .  بزار دست های بی جرات و پر استرسم بکاود این سرزمین مادری دور از دسترس را . نخواه اما بزار بخواهم این شب را با تو . بزار ارام بر گردانمت . دست های خیست را با لبانم خشک کنم . گونه های تب دارت را اغشته به لرز دستانم کنم . باز نکن چشمانت را . نزار همین جرات نداشته ام از میان برود . بزار حس کنم داغی لب هایت را برای ... . بزار سست شوی زیر دست هایم تا توان بلند کردنت را پیدا کنم . چشمانت را باز نکن . روی بازوهایم شناور بمان تا چهار چوب اتاقت . تا چهار گوش تخت . بزار درتاریکی محض چشمانت را با لبانم باز کنم . بزار لب هایت را بی وقفه ببوسم و تو اه بکشی برای مردی که سالیان است در حسرت خماری چشمانت جان داد . بزار بوسه باران کنم ان سرزمین مقدس . ان پیکره ی بی همتا را . بزار جای بوسه هایم مثل داغ روی تنت بماند . بزار دست هایم بکاود تمام پستی بلندی هایی را که هیچ گاه نشناخته . بزار از بر کنم همه ی تنت را . اصلن بیا نابینا شوم . تو بشوی کتابی با خط بریل . من نقطه به نقطه ات را از بر کنم . بزار جرعه جرعه از عرق هایت بنوشم و مست شوم از صدای مستانه ی اه هایت . بزار تا اوج با هم بودن بریم . بزار خیس شویم از این همه اشتیاق . بزار . فقط بزار باشم تا ببینی چگونه خدا را در برابرت خواهم کشت و گناه را صلیب می کشانم . بزار باشم تا بدانی بودنم چه گناه دل انگیزیست . برای یک شب تمام انکارها را کنار بگذار و برای من شو . بانوی تمام دل تنگی هایم شو . بگذار باشم . قول میدهم افتاب سر نزده مثل یک خواب لباس هایم را بپوشم و بروم . تو بمانی با این فکر که این خواب کفاره می خواهد یا نه ...

+[ تاريخ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()