انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

تنها که باشم . جواب هیچ زنگی را نمی دهم . نه زنگ های سمج این تلفنی لعنتی نه زنگ ایفون که همیشه خدا مامور اب است یا گاز . شاید برق . مادرم از تصاعدی امدن پولش می ترسد . من از بهم ریخته شدن تنهایی که مثل یک غنیمت جنگی است برایم . جنگی هزار ساله که پایان ندارد . اما امروز صبح وسط های کابوس های صبجانه ام جواب زنگ در را دادم . فکر کردم شاید نامه ی تو از راه رسیده . شاید او باشد . یا شاید تمام ان چیز هایی که منتظرش هستم و نمی اید . صدای شیرینی بود که برایم سمنوی شیرین عید را اورده بود . زنی بود جا افتاده با چادر نماز سفید و گل های صورتی . موهای بلد مشکی اش دور صورتش را قاب گرفته بود . لبخندش دل نشین بود . از ان لبخند هایی که وسط کابوس هم که باشی وادار به لبخندت می کند . سمنو را روی چهار پایه ی وسط حیاط گذاشت و دلبرانه رفت . در را بستم . به ظرف پلاستیکی سمنو خیره ماندم . ظرف های پلاستیکی بی صاحب . کاش باز به بهانه ای بیاید . می خوابم و باز خوابش را می بینم . این بار با سمنویی در ظرف سفالی .

+[ تاريخ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()