انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

چراغ قوه اش را انداخته توی چشم هایم . زل زده به من و نیم نگاهی به  بلیط مچاله شده در دستش می اندازد . بر می گردد . چراغ قوه را پرت می کند روی مسیر باریک میان صندلی ها . صندلی های خالی . تا اولین ردیف . صندلی 12 . روی صندلی می نشینم . به پرده خیره می شود . چیزی زیر لب می گوید و می رود . نمیدانم چه گفت . رو صندلی 9 شبحی نشسته .وسط های فیلم است . شبح به طور مسخره ای روی صندلی لم داده . نگاهم را به میدوزم .

 -  زن توی وان سفید تمام قامت ایستاده . پای راستش را لب وان می گذارد .

شبح بدنش را شل روی صندلی می گذارد . 

-  زن ران پایش را لمس می کند .

شبح کش و قوس می اید .

-  زن تیغ را بر میدارد .

نفس های شبح به شماره می افتد . دست هایش به طور وحشیانه ای بالا و پایین میرود . هر دستی که پایین می رود شبح از صندلی جدا می شود . با هر بالا امدن به صندلی می چسبد .

-  زن تیغ را میان پاهایش می برد . چهره ی خونسردش ازارم میدهد . مصمم است . یک فشار . خون هره کش می کند توی ران هایش .

صدای نفس های نا منظم شبح . سکوت . یک اه بلند .

-  زن خون ها را پاک می کند . پشت میز نهار خوری می نشیند .

شبح با تق تق کفش هایش  سالن را ترک می کند .

-  زن خونریزی می کند . از اتاق بیرون می زند ...×

 

× قسمتی از فیلم معلم پیانو ساخته ی میشاییل هانکه

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()